یک هفته گذشت و حال موقع رفتن به یک سفر 3 روزه به اطراف مکه است و بجا آوردن آنچه باید باشد،اعمال عرفات و مشعر و منی
چیزی تا اخر امروز نمانده،دوباره اضطراب و پریشانی و دلهره! قصه تکراری شدن یا نشدن! خواستن یا نخواستن، دوباره تکرار، دوباره قلقلک؟ آیا؟!
مریض شده ام!
شاید سرما خوردگی خفیف و یا حتی خستگی! آره حتما خستگی ناشی از شبهای قبل و یا...! نه حتما همان است!
میدانم که مریض شده ام ولی به روی خودم نمیآورم،روی صندلی هتل نشسته ام و منتظر هستم تا بگویند برویم. گوشهایم پر شده از صدای تیک تاک ساعت که درست روبرویم نشسته و زل زده به چشمانم، چشمان خسته و منتظر من!
و منی که ملتمسانه نگاهت میکنم، اینجا دیگر نه،به همان دورهای مدور خانه ات، به همان نمازهای نافله و قرآن های خوانده، قسم میدهم به تمام بودنت، هرچه هست تو کوتاه بیا، دیوانه ام، فقیرم، درمانده ام، تو کوتاه بیا!
گم شده ام ، پیدایم کن، نه تو اصلا نگاهم کن، خودم پیدا میشوم!
فقط نگاه!
چیزی نمیگویم ، حتی به دکتر کاروان!
نکند بگوید تو نباید بروی! نکند همه چیز تمام شود؟! نکند با چشم گریان از اینجا روانه ام کنی با بازگشت!
نه ! خوبم! تو باور کن!
ببین چه خوب میگریم! ببین دیگر چشمانم از دیدنت خشک نمیشود! نه! من بیدارم!
باور کن!
تمام داروهایم را خالی میکنم یکجا! یکبار! دوبار! هرچه که بلدم انجام میدهم که از پا نیافتم!
خود درمانی میکنم!
بی حیایی میکنم در مقابلت!
تو درمانم کن!
سرم گیجه تو را میزند! صدای لبیکِ حنجره ای در سرم میپیچد...
نه ! من خوبم ! باور کن!
میدانی!؟ این هم صدای تیک تاک ساعت روبرویم است که آهنگ اخر شبش را زمزمه میکند!
به خودت قسم!
من محرم شده ام! قسم؟!!
لال میشوم!
ولی تو باور کن که خوبم!
یاری ام کن!
چشمهایم نیمه باز است! به زور بازشان نگه میدارم! نکند کسی بگوید رنگت پریده! نکند بفهمند بیمارم!؟ سرم را میچرخانم، کسی اطرافم نیست، همه رفته اند تا استراحت کنند و اماده شوند برای رفتن، حال با خیال راحت نگاهم کن!
نه ! خوب نیستم!
دارم از ترس میمیرم!
ترس نه آنکه به خاطر مرگ باشد که آنهم برای منی که هیچ ندارم ترس دارد! ترس بخاطر وا ماندن! نشدن!
صدایم را صاف میکنم، قوز کمرم را راست میکنم، چشمانم را بیشتر باز میکنم، ساعت کم کم به صبح میرسد و لحظه رفتن!
ولی چقدر دیر!
بگذار زمان بگذرد! بگذار فرار کند از این لحظاتم! ولش کن!
این لحظه های نشستن مانند انتظار پشت درب اتاق عمل است!
ولی من بیشتر به نوزادی میمانم که میخواهد به دنیا بیاید! چشمانش را باز کند! باز میشود آیا؟ یا صدای گریه اهل خانه اش را دوست داری بشنوی؟ بگذار باز شود! تمنا میکنم! التماست میکنم! قول میدهم یک دل سیر گریه کنم! تو فقط نگاهی کن!
میشود آیا؟
باز هم
دست توی هوا
تسلیم!
منتظر میمانم مثل تمام لحظه های انتظار!
نمیدانم حرف بعد را با چه کلمه ای آغاز میکنم!
اینجا عرفات است یا...
بگذار نگویم، بگذار خاموش به همان ساعت روبرویم زل زنم!
...
سوار اتوبوس میشوم، خدا خدا میکنم که همه چیز به همین منوال بگذرد ولی...
گیج میروم و ...!
از پا میاندازتم! از عرش روی فرش؟! به زانو، به درگاهت، التماس!
اطرافم را نگاه میکنم! همه نگاهم میکنند! کسی زیر بغلم را میگیرد! حالت خوبه؟ چی شد؟
میگویم خوبم ولی چه خوبی؟! نمیتوانم حتی چشمانم را کنترل کنم که باز بماند!
کسی آب میدهد دستم! سعی مکنم به خودم بیایم و نشان دهم که حالم خوب است ولی نمیشود، نمیتوانم بایستم!
شب است و چشمانم شبتر! همه چیز سیاه میشود! تاریک...
روی پله ها کسی آب به دستم می دهد ، یعنی زنده ام!
یکی دیگه میگه بگو برن؟!!
کی؟ اتوبوسها، زائرها،روح من!
می گویم نه میخوام برم، ولی کجا؟ با چه توانی؟ حتی نمیتوانم بلند شوم!
سرگیجه، بیهوشی،لرز، تب ...
افتاده ام روی تخت و فقط صداهایی انگار از اعماق به گوشم میرسد! صداهایی مثل خداحافظی و صدای اتوبوسها که حرکت میکنند!
یکی میگوید استراحت کن صبح با هم میرویم عرفات!
اشک، اشک، اشک...
قلقلک؟
فقط من اضافه بودم؟
فقط من نباید در جمع میبودم؟
من ماندم با حجم وسیع ذهن!
من ماندم و روح قل و زنجیر کشیده ام!
یعنی پایان!
چه بگویم؟ ذکر؟ نیایش؟ مگر قبل از بلند شدن توسل نخواندم؟ ندبه نخواندم؟ عاشورا نخواندم؟
خوب فکر کنم؟ به چه فکر کنم؟ مگر من حسینم (ع) که برای جهاد از حج دست کشید و رفت ؟ من بخاطر چه ناتمام بگذارم؟
اشک، آه ، حسرت...
و بین تمام اینها، چشمانم بسته شد و خواب!
صبح با صدای اذان بیدار شدم، دست و پایم را حرکت دادم! دیگر از درد خبری نیست، تب هم ندارم، چه شده ام؟ حالم خوب است!
شفا؟!
در حدش نیستم ولی به تو میاید این بزرگواری ها! که زیاد دیده ام!
نماز را میخوانم و راه میافتیم!
این یعنی لطف!
این یعنی آغاز!
خوشحالم!
همه چیز روی روال خودش افتاده ولی حالا نگاهم فرسنگها تفاوت دارد!
به امید تو...