Click Here!

                               aksaam l jamnevesht l rss l email           

v    آزادی!؟    

وقتی باند خرابه
فایدش چیه آزادی!


January 13, 2010 1:20 PM   Comment(s) (12)


v    چند قدم مانده تا عرفات!    

یک هفته گذشت و حال موقع رفتن به یک سفر 3 روزه به اطراف مکه است و بجا آوردن آنچه باید باشد،اعمال عرفات و مشعر و منی
چیزی تا اخر امروز نمانده،دوباره اضطراب و پریشانی و دلهره! قصه تکراری شدن یا نشدن! خواستن یا نخواستن، دوباره تکرار، دوباره قلقلک؟ آیا؟!
مریض شده ام!
شاید سرما خوردگی خفیف و یا حتی خستگی! آره حتما خستگی ناشی از شبهای قبل و یا...! نه حتما همان است!
میدانم که مریض شده ام ولی به روی خودم نمیآورم،روی صندلی هتل نشسته ام و منتظر هستم تا بگویند برویم. گوشهایم پر شده از صدای تیک تاک ساعت که درست روبرویم نشسته و زل زده به چشمانم، چشمان خسته و منتظر من!
و منی که ملتمسانه نگاهت میکنم، اینجا دیگر نه،به همان دورهای مدور خانه ات، به همان نمازهای نافله و قرآن های خوانده، قسم میدهم به تمام بودنت، هرچه هست تو کوتاه بیا، دیوانه ام، فقیرم، درمانده ام، تو کوتاه بیا!
گم شده ام ، پیدایم کن، نه تو اصلا نگاهم کن، خودم پیدا میشوم!
فقط نگاه!
چیزی نمیگویم ، حتی به دکتر کاروان!
نکند بگوید تو نباید بروی! نکند همه چیز تمام شود؟! نکند با چشم گریان از اینجا روانه ام کنی با بازگشت!
نه ! خوبم! تو باور کن!
ببین چه خوب میگریم! ببین دیگر چشمانم از دیدنت خشک نمیشود! نه! من بیدارم!
باور کن!
تمام داروهایم را خالی میکنم یکجا! یکبار! دوبار! هرچه که بلدم انجام میدهم که از پا نیافتم!
خود درمانی میکنم!
بی حیایی میکنم در مقابلت!
تو درمانم کن!
سرم گیجه تو را میزند! صدای لبیکِ حنجره ای در سرم میپیچد...
نه ! من خوبم ! باور کن!
میدانی!؟ این هم صدای تیک تاک ساعت روبرویم است که آهنگ اخر شبش را زمزمه میکند!
به خودت قسم!
من محرم شده ام! قسم؟!!
لال میشوم!
ولی تو باور کن که خوبم!
یاری ام کن!
چشمهایم نیمه باز است! به زور بازشان نگه میدارم! نکند کسی بگوید رنگت پریده! نکند بفهمند بیمارم!؟ سرم را میچرخانم، کسی اطرافم نیست، همه رفته اند تا استراحت کنند و اماده شوند برای رفتن، حال با خیال راحت نگاهم کن!
نه ! خوب نیستم!
دارم از ترس میمیرم!
ترس نه آنکه به خاطر مرگ باشد که آنهم برای منی که هیچ ندارم ترس دارد! ترس بخاطر وا ماندن! نشدن!
صدایم را صاف میکنم، قوز کمرم را راست میکنم، چشمانم را بیشتر باز میکنم، ساعت کم کم به صبح میرسد و لحظه رفتن!
ولی چقدر دیر!
بگذار زمان بگذرد! بگذار فرار کند از این لحظاتم! ولش کن!
این لحظه های نشستن مانند انتظار پشت درب اتاق عمل است!
ولی من بیشتر به نوزادی میمانم که میخواهد به دنیا بیاید! چشمانش را باز کند! باز میشود آیا؟ یا صدای گریه اهل خانه اش را دوست داری بشنوی؟ بگذار باز شود! تمنا میکنم! التماست میکنم! قول میدهم یک دل سیر گریه کنم! تو فقط نگاهی کن!
میشود آیا؟

باز هم
دست توی هوا
تسلیم!

منتظر میمانم مثل تمام لحظه های انتظار!
نمیدانم حرف بعد را با چه کلمه ای آغاز میکنم!
اینجا عرفات است یا...
بگذار نگویم، بگذار خاموش به همان ساعت روبرویم زل زنم!
...
سوار اتوبوس میشوم، خدا خدا میکنم که همه چیز به همین منوال بگذرد ولی...
گیج میروم و ...!
از پا میاندازتم! از عرش روی فرش؟! به زانو، به درگاهت، التماس!
اطرافم را نگاه میکنم! همه نگاهم میکنند! کسی زیر بغلم را میگیرد! حالت خوبه؟ چی شد؟
میگویم خوبم ولی چه خوبی؟! نمیتوانم حتی چشمانم را کنترل کنم که باز بماند!
کسی آب میدهد دستم! سعی مکنم به خودم بیایم و نشان دهم که حالم خوب است ولی نمیشود، نمیتوانم بایستم!
شب است و چشمانم شبتر! همه چیز سیاه میشود! تاریک...
روی پله ها کسی آب به دستم می دهد ، یعنی زنده ام!
یکی دیگه میگه بگو برن؟!!
کی؟ اتوبوسها، زائرها،روح من!
می گویم نه میخوام برم، ولی کجا؟ با چه توانی؟ حتی نمیتوانم بلند شوم!
سرگیجه، بیهوشی،لرز، تب ...
افتاده ام روی تخت و فقط صداهایی انگار از اعماق به گوشم میرسد! صداهایی مثل خداحافظی و صدای اتوبوسها که حرکت میکنند!
یکی میگوید استراحت کن صبح با هم میرویم عرفات!
اشک، اشک، اشک...
قلقلک؟
فقط من اضافه بودم؟
فقط من نباید در جمع میبودم؟
من ماندم با حجم وسیع ذهن!
من ماندم و روح قل و زنجیر کشیده ام!
یعنی پایان!

چه بگویم؟ ذکر؟ نیایش؟ مگر قبل از بلند شدن توسل نخواندم؟ ندبه نخواندم؟ عاشورا نخواندم؟
خوب فکر کنم؟ به چه فکر کنم؟ مگر من حسینم (ع) که برای جهاد از حج دست کشید و رفت ؟ من بخاطر چه ناتمام بگذارم؟
اشک، آه ، حسرت...
و بین تمام اینها، چشمانم بسته شد و خواب!
صبح با صدای اذان بیدار شدم، دست و پایم را حرکت دادم! دیگر از درد خبری نیست، تب هم ندارم، چه شده ام؟ حالم خوب است!
شفا؟!
در حدش نیستم ولی به تو میاید این بزرگواری ها! که زیاد دیده ام!
نماز را میخوانم و راه میافتیم!
این یعنی لطف!
این یعنی آغاز!
خوشحالم!
همه چیز روی روال خودش افتاده ولی حالا نگاهم فرسنگها تفاوت دارد!
به امید تو...


December 30, 2009 9:44 AM   Comment(s) (4)


v    مسجد الحرام/2    

امروز به سنگهای زیر پایم،به دیوارها،ستونهای حرم، حتی آبخوری های زمزم خوب دقت کردم،چه میبینم؟ همه یکصدا تو را صدا میکنند، دقت کرده ای همه به سوی مقصود که کعبه باشد روی گردانده اند؟! این موج خاموشی ندارد، این آسمان که حتی موقع شب هم چایش را با زمین عوض نمیکند و شب نمیشود، اینجا تاریکی معنا ندارد، اینجا دور رنگی و حسد و نا امیدی معنا ندارد!
اینجا همه یک هستند برای یک، معبود که تو باشی اینچنین بی نظیر ، بنده ات هم میشود اینچنین!
دقت کرده ای اینجا آدمها هر کدام با زبان خود بی اینکه زبان طرف مقابلشان را بدانند با هم صحبت میکنند و چقدر هم خوب هم را میفهمند! اینجا زبان و دست و پا و چشم و گوش همه انگار خود حرف میزنند ! انسان اینجا هر جزء اش یک موجود است!
هر جزء اش در برابر تو یک نیایش دارد!
اینجا محشر نیست، آیا؟!


December 21, 2009 11:49 AM   Comment(s) (9)


v    مسجد الحرام 1    

کمی از دیروقت گذشته ولی اینجا وقت معنا ندارد،چیزی که مهم است خودت هستی و خدایت...
برخلاف همه ی مکانها اینجا لامکان است، بروزن لا شریک! دیر وقت است؟ درب را میبندند؟ خسته ای؟ خواب چشمانت را گرفته؟ کسی منتظر برگشت به خانه ات است؟
قانون بازگشت به خانه اینجا صدق نمیکند! اینجا خانه ات است، اینجا هیچ کس منتظر کسی نیست، اینجا هر کس خودش را در میابد!
این دایره مینا که میبینی برگرد این خانه نمیایستد جز برای لحظه نماز و نیایش! و باز بعد از آن دوباره میچرخد گرد حرم! ولی به نظر من موقع نیایش و نماز هم نمیایستد! ذهن خراب ما می انگارد که ایستاده!
موقع نیایش از سرعت زیاد است که فکر میکنیم ایستاده ولی با سرعت در حال چرخیدن است...
برگرد خانه ات...
چقدر شبها زیباتر به نظر میرسد این عشق بازی با معبودت، آسمانت از رنگ تهی، بنده ات از رنگ تهی، چه زیباست ...
حتی نگاه کردن هم چشمان را خشک میکند!
تسبیحم دور میگردد بر گرد انگشتانم و دلم سر میخورد در تو بر گرد خانه ات، یک بار، ده بار، صدبار....
اینجا پلک زدن حرام است!
اینجا خوابیدن حرام است!
اینجا اگر فکر نکنی به معبود و خودت و دنبال معرفت نروی بیهوده آمده ای!
بلند شو، چرخی بزن، تا میتوانی طواف بجا آور!
برای خودت، دیگران! لحظه ای نایست! چیزی تا صبح نمانده و چه زود میگذرد این لحظات، یک قدم اینجا به اندازه صد قدم آنجاست، دیر بجنبی دیگر زنده نیستی!
زندگی اینجاست!
مرده گی انجا!
برخیز! وقت برای آه کشیدن داری تا بخواهی! حال وقت هو کشیدن است!
طواف کن ، نیایش کن و نماز بخوان تا میتوانی!
آدم شو!
ابراهیم باش!
چیزی تا صبح نمانده!


December 17, 2009 8:09 AM   Comment(s) (7)


v    به سوی تو2    

جحفه!
باید لباس عوض کرد ، تغییر ، لباس دنیوی به اخروی!
کفن پوش شد!
یعنی دل کندن از هر آنچه که هست و دارد که اول لباس باشد!
از من ِ الان باید دور شد! از هرچه که تا حال بوده ای! باید بیرون آمد و به من ِ او تغییر داد!
آمده ام برای تغییر ، برای از خود رفتن و به خود آمدن، باید از همه ی رنگها دست کشید، بی رنگ و یک رنگ، از تمام تشخص، مقام و هر آنچه که من است بیرون آمد...
همه در یک لباس ، برای سبک شدن از کلمه من، و فدا شدن برای تو!
مُحرم یعنی خالی از هرچه که می بالم به خود!
اینجا میقات است...
سپید کن و رها شو از رنگها...
لباست و دلت را...
خالی شو از من هایت...
موتوا قبل ان تمو توا (بمیر قبل از انکه بمیری)
لباسی که گفته اند به تن میکنم...
لباسی سپید و دو تیکه، خالی از هر طرح و دوختی، ساده و بی آرایش...
کفن!
حال که سپید پوش شدی و آماده ، برای پرواز کافیست دستهایت را بالا ببری و چند کلمه بگویی و با دلی صاف و صیقل شده، نیت کنی و لبیک گویی...
هیچ نمی شنوم و انگار وسایل سفر مهیا شده ، انگار وقت پریدن است، هر کدام از تلبیه ها در تمام وجودم لرزه می اندازد.
و الی الله المصیر...
حرکتی به سوی خدا و برای خدا، هرکه هستی ، هرکجا نشسته ای با هر منسب و مقامی، یکی میشوی و سپید میپوشی و عزمت را جزم میکنی و
پ ر و ا ز ...
اینجا میقات است...
محل دفن تمام بودن هایت و برداشت همه ی شدن هایت... از همینجا...
و حال ، تو محرم شده ای به لباس احرام ، انگار یک لشکر از مردگان ، انگار اینجا محشر است، همه زنده شده اند برای روز رستاخیز، قیامت، لحظه ی پاسخ؟
خودت را گم میکنی بین همه ی خودت، همه مثل هم، دیگر از من های قبل خبری نیست؟! آیا!؟
اینجا میقات است...
برای یک تغییر ، یک تعویض ، یک انقلاب درونی!
حجت آغاز شد، به نماز می ایستم و نماز احرام میخوانم، چقدر زیباست این لحظه های من، در لباس جدید...
دارم با خودم عهد میبندم و تو...
عهد میبندم به آگاهی ام زین پس، چه قدر فرق میکند این حرفهایم در نماز با دیگر و قبلتر حرفهایم، هر کلمه پس از گفتن انگار پرواز میکند و آخر هم خودم...
محرم شده ای و حال بر تو 24 عمل حرام است، تا از احرام بیرون آیی...
حرکت میکنی سوی خودش و خودت
به سوی کعبه...
گفته اند اولین نگاه همراه است با بر آورده شدن حاجتت...
نزدیک حرم میشوم، پاهایم از بدنم جلوتر میدود، هیچ نمیشنوم، تمام در و جانم را بسته ام به چشمانم ، حرم انگار خالی از هر کسی شده و فقط من هستم و تو، تند تند میدوم...
نکند نبینمت!
لحظه ها را باید قدر دانست!
میدوم، از باب مستجار داخل میشوم، چشمایم را میبندم ، میخواهم فقط خودت را ببینم، از دلهره گوشه چشمم را باز میکنم و چیزی میبنم ، باز دلم نمیآید و دوباره میبندم و جلوتر میروم، هنوز نرسیده ام ولی چشمانم باز است! دل توی دلم نیست، یادم رفته که حتی اشکر بریزم، تمام حسهایم، سلول به سلول بدنم منتظر است!
اخر میبینمت ...
کعبه نزدیک میشود و نزدیک تر ... چشمم که میافتد :
هیجان، پریشانی،صدای قلبت، ندای حق، خدا، معراج، آسمان، لبیک، میقات، حج، سفر، آرزوهایت، التماس دعا ها، پدر و مادرت، صدای گریه،حاجت، خانواده، راننده تاکسی، لباس سپید، پرواز، فرودگاه،طیاره،پریشانی، ذکر، دوستان، قبل از سفر، دلهره، اظطراب و من...
و من ذره ای ناچیز در مقابل دیدگانت...
میبینی ام، آیا ؟!
در سیل عظیم، پاهایم نیست که مرا به جلو میراند، پرواز میکنم، غرق میشوم در تو از حضور تو! عجب بارانی میبارد، باران رحمت، ولی برخلاف بارانهای قبل اینبار از زمین به هوا ، ذکرهایت است که با طرف میرود و باران میشود فرود میاید در من!
موج ، موج میشود و من بر گرد حرم پرواز،چقدر عظمت ، چقدر بزرگی!
نیست میشوم، میروم،میمیرم، از خود بی خود میشوی، دور میشوی و نزدیک، تمام وجودم قلب میشود و میشنوم صدایش ...
با تمام وجود، پرواز...
عشق...
چه معمارانه مقابلم ایستاده ای!
مکعبی با سنگهای سیاه و پرده ای زیبا...
داخل صحنی سفید...
چه لرزه ای به جانم میانداز این قلم از نوشتن هرچه هست از تو...
اینجا هیچ کس خودش نیست، اصلا خودت را گم میکنی از دیدنش، محو میشوی در خیالاتت که خیال نیست...
می چرخی...
می چرخی...
7 بار ، برگرد خودت، برگرد دلت، دلت را که خانه اش کردی دیگر من نیستی، پر شده ای از او!
اینجا حرم اوست، خانه ی اوست، میعادگاه...
آمده ای که بگویی من هم هستم، خودت را پیدا کن، اگر پیدا نکردی جایت نیست، پس برو، برگرد!
اینجا خانه خداست و خانه خودت!
آزاد باش و محرم!
نمازت را تمام بخوان که تو مسافر نیستی! از خانه ی خودت به خانه خودت آمده ای! به تک تک سنگها که می نگری ابراهیم را میبینی ، خوب نگاه کن...
قطعه سنگهایی که بی هیچ آرایش و نقشی چه زیبایی به هم زده اند، کمی جلوتر هلال میبینی!
نزدیک به پایه سوم کعبه!
حجر اسماعیل...
جایی که زنی خوابیده ، آرام، در پناه خانه ای آرام!
هاجر!
ولی چه رمزیست که در عین حال دور هجر هم بگردی؟ چه مقامی ست هاجر؟!
که جزیی از طوافت شده؟!
زیر سایه خدا و خانه اش!
آفتاب می تابد و دور هفتم و تمام...
بر میگردم پشت مقام ابراهیم و نماز طواف میخوانم، چقدر نزدیک است! چقدر اینجا نماز خواندن فرق دارد! چقدر این فاصله زیباست!
نمازت که تمام میشود دوست داری بار دیگر وارد جمع شوی، اصلا بیرون از جمع که هستی احساس نیستی میکنی، دلت هوای جمع را میکند و احساس دلتنگی معبودت، در حرمش هستی ولی احساس دلتنگی!؟
دلتنگی ات وقتی تمام میشود که بار دیگر نزدیکش شوی! و گرد خانه اش بچرخی و خودش شوی!
ولی باید رفت برای سعی در صفا و مروه!
باید دلت را برداری و بروی و به یاد زنی بدوی که زمانی اینجا در پی آب میدویده!
هفت بار، از صفا شروع میکنی و به مروه ختم و بلعکس، چه حسی دارم اینجا در نقش هاجر!
تلاش کن!
برای چه؟
زیستن؟
جستجوی آب؟
زمزم...
چقدر می دانست هاجر، که این آب، روزی مقامی پیدا خواهد کرد؟!
چشمهایم را میبندم، هاجر را میبنم که میدود،گاهی حروله زنان باید زمین را زیر پاهایت سیر کنی، گاهی آهسته راه میروی...
مسعی می لرزد،
از صدای پای هاجر،
از صدای دلش زجر میکشد زمین،
میگرید!
زمزم...
و حال هفت دورت که تمام شد بر بلندی مروه میایستی و تقصیر میکنی!
اصلاح کن و آزاد شو،
جامه ی احرامت را از تن در آر، گوش کن به زمزمه زمزم...


December 14, 2009 12:34 PM   Comment(s) (64)


v    بيست و هشتم آبان 88 - به سوي تو!    

هو الجميل
...
کشاندی و کشاندی ام تا؟
تا ناکجا، به کدام سو؟
آخر مگر خودت نگفتی هرکه دلش را به من دهد مصفايش می کنم؟
تمام کن، سلول به سلول ام را گذاشتم، تکه تکه ام کردی ! خودت گفتی که آمدم ، آمدم و نگاهم نکردی، منی که با اين شور و شوق آمده بودم، نيم نگاهی کردی و گفتی:
نه!
دوستان و همراهان سفرم دلداری ام می دادند، مگر دلی هم مانده؟!
فقط چند لحظه ای نمانده به پرواز...
چند لحظه تا تو، تويی که دعوتم کردی به ديدنت! پس ديگر اين چه عذابی ست؟ به کدامين گناه کرده و نکرده!
همه قبل تر ترسانده بودنم از آمدن! از ديدار با تو! از انجام اعمال! که نکند که نتوانم! آخر مگر تو هم ترس داری؟ مگر مهمانی آن هم پيش تو ترس دارد؟
لحظه ها دوان دوان انگار فرار ميکنند! دل می زند! چشم ها لحظه ای حرکت نميکنند! پلک نميزنم!
سراسيمه و نگران از چه؟ خب اگر نخواهد که هر کاری هم بکنی نميشود! نکند که نشود و يک عمر دنبال علت! جلوی چشمانم تار شده اند! تمام آدمها و علتها!
ديگر چیزی نميشنوم و نميخواهم که بشنوم! فقط صدايی آنطرفتر ميگويد : نه! برگردد!
مگر خدا هم واسطه دارد؟ خودت نميتوانی بروی؟ تمام شد...
تو فقط برگشتی! از بين اين همه زائر تو فقط ناکام ماندی از ديدار!
همه رفتند، سالن خالی از هر صدايی شده و من همچنان نشسته ام و هيچ نميگويم و نميبينم،
ديپرت؟!
از کجا؟ چه کسی مهر برگشت را زد به پيشانيت؟ خدا؟ خودت؟
اخر مگر خدا هم مهمانش را قبول نميکند؟
اضطراب!
تک تک سلولهايم لحظه ای از لرزش کوتاه نميآيد...
بايد برگشت!
برميگردم و همين ديروز، به يک ماه ، يکسال قبل! کدام گناه باعث شده؟
چراغ گرفته ام دستم منه کور!
با کدام چشم؟
بينايی ام را از دست داده ام...
نشسته ام گوشه ای و اخرين زائر هم آرام آرام ميرود ...
فقط جای من نبود انگار!
دلهره هايم تمام شد، ديگر بايد گذاشت و گذشت...
ولی از چه؟ از تو هم مگر ميشه گذشت؟ به خودت برگرد!
دست توی هوا
تسليم ...
باز هم صداهای محو کش دار انگار از اعماق زمين ، کسی می پرسد چه کاره ای؟
نای جواب دادن ندارم، خودم هم نمی دانم!
چه کاره ام؟
چه هستم؟
کجا ميروم؟
دوباره می پرسد، چکاره هستی؟
-دانشجو
کسی که با تلفن صحبت میکند میگوید: میگم برات نماز بخونه!
و بعد هم خنده ای...
و رو به من ميگويد: درست شد! فقط سريع بدو که دير ميشه!
نميفهمم چطور بلند شدم و ميدوم! با تمام قوای تحليل رفته و نرفته ام ميدوم! سعی پيشاپيش!
پرواز ميکنم، ميخندم و اشک...
همه چيز از نو آغاز ميشود و
رخصت!
آن هم از طرف : رب!
چه زيباتر ميشود حال و لحظاتم!
پير مرد جلوی درب زير گوشم ميگويد: گاهی خدا دوست داره بنده هاشو قلقلک بده!
...
آرام نشسته ام روی صندلی طياره! چقدر لحظه هايمان شبيه هم شده! محو در خودم و خودت!
صداهايی اينطرف و آنطرف زمزمه ميکنند : لبيک ... اللهم لبيک...
يعنی شروع شد؟
آغاز با تو بودن! نزديک شدن...
...
شب ، جده، سياهی ...
شب جده را چه زيبا در خود گرفته، همچون مرواريدی در صدفی سياه!
می درخشد از دور...
احساس نوزادی به وقت جده!
نشسته ام روی تکه ای از ابر ، چه سياه و چه سفيد!
اطرافم را پر کرده اند چراغهايی از رنگهای گوناگون!
چشم را می زنند...
فرو ميرويم در سياهی ، روشنايی نزديک است!
جده زير پاهايم ميرقصد!
...
طياره فرود ميآيد!
و من فرود در تو...
اينجا جده!
تمام ذهنياتم همان است و همان...
می دانم که لحظاتی بعد محو در چادرهای بالای سرم ميشوم! ميدانم که چيزهايی هست اينجا که تماشا دارد!برای شروع !
...
ساعت از 12 گذشته و حال وارد روز جمعه ميشويم، هنوز درگير کارهای فرودگاه و دلم را خوش کرده ام تا نماز جمعه را در حرم ات بخوانم! برای محرم شدن بايستی به ميقات رفت،لحظه ی شروع نزديک است...
آهنگ خدا کرده ام،
و من در ميقات ...


December 8, 2009 10:38 PM   Comment(s) (5)


v    لحظات کش آمده از آن من!    

پرواز توی آن چهارراه قرمز شلوغ؟!
خدایی ات که تمام شد بندها را رها کن!
کم آوردم!
.
حالم بد است مثل زمانی که نیستی...
دردا که تو همیشه همانی که نیستی...
وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای...
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی...
با عشق هر کجا بروی حی و حاضری...
در بند آن خیال نمانی که نیستی!
.
حالِ امروزِ من به حال دیروز تو دَر!


November 16, 2009 8:39 PM   Comment(s) (10)


v    و خدایی که در این نزدیکی است...!    

قرار ندارم بر کدام مدار هرزه می‌پویم نمی‌دانم! هستی و هستم... اما هستیت هم قرار بر دلم نمی‌آورد! هستی و آرام دلم نیست‌ اما! هستی و یک چیزی توی اعماق وجودم خالی ‌است! هستی و هستی و نیستی با‌ هم در‌آمیخته! و همیشه مساله این است... بودن یا نبودن! هستی و هستم! هستیم آیا؟! دلم می‌لرزد مدام! از انبساط حجم بودن شاید! تو... من ...آدم‌های دور و برم! هستیم و هستند! تماشایم می‌کند! آن‌بالا! من در نقش رسول! در نقش پیغام رسان! پیامبر! حجم سنگینی حرف‌ها روی دوشم سنگینی می‌کنند! خوب می‌داند فرسنگ‌ها دورم از آخرین پیام‌برش! که فرسنگ‌ها دورم از این همه امانت‌داری! خوب می‌داند و خوب می‌دانم! کلمه‌ها را بسته بندی می‌کنم... می‌گذارم گوشه‌ی دلم... سمت چپ! همانجا که دل از نبض شوق می‌تپد شاید! و مدام مرور می‌کنم که مبادا از خاطرم بروند! رسول بی کم و کاست نیستم! خوب می‌داند و خوب می‌دانم! ثانیه‌ها می‌گذرند... لغزان و آهسته... از لای شن‌های ریز عبور می‌کنم با تو! کنار تو! که هم تو هستی و هم من! زمان کند می‌گذرد... عقربه‌ها را به بازی گرفته‌ایم! من و تو! ولی نه! ما نه! زمان با لذت گذرا به بازیمان گرفته است!‌ به تعداد ساعت‌های با تو بودن! نیستم با او! می‌فهمی؟!‌ به همین راحتی! نیستی و نیستم! نه با تو نه با او! کنج چهاردیواری اختیاری! اتاق... خلوت! دل... خلوت! و س ک و ت ! موج آلبالالیل والا توی سرم می‌پیجد و خلوتم را به هم می‌زند مدام! نمی‌داند انگار این بلا از ولا نیست! این دوری... این مهجوری...! تو از بلا می‌گویی و از ولا! او از قسمت... آن‌ها از تقدیر... و کسی جز من نمی‌داند! آرامم می‌کنی و نمی‌شوم! حرف می‌زنی و نمی‌شنوم! می‌خندی و می‌گریم! که تو نمی‌دانی علت دوری این خدای نزدیک را! و من م ی‌ د ا ن م! از حرکت می‌گویی از این که حج حرکت است از این که حجت تمام شده اما من سکون می‌بینم! حجم دوری می‌بینم! فاصله‌ی زمان و مکان! شادی‌هایم خیلی زود مثل پارچه‌ای مندرس رنگ عوض می‌کنند! که تو نمی‌دانی و من چرا! صورت مثالی نمازم از سقف که هیچ! از قدم هم بالاتر نمی‌رود! که پتکت کوبیده شده و کسی صدایش را نمی‌شنود جز من! منی که قرارم بر فرار بود... نه از حکومتت که بر حکومتت! یکپارچه آتش شده‌ام... یکپارچه تبدیل به فریاد و تمنا... اما انگار آنچه هرگز به جایی نرسد فریاد است.


November 8, 2009 12:31 PM   Comment(s) (5)


v    یک شب ،یک احساس، یک حال خوب    

همیشه برای بیرون آمدن از حالت خلسه کافیست دلت بخواهد و خودت هم کمی اعتماد داشته باشی
اعتماد به خواسته ات و دلت
آنوقت تمام آسمان و زمین هم دست به سینه جلو ات خم و راست میشوند
و کاری میکنند که بشود همان حرف دلت
بیشتر اوقات خودمان هستیم که باعث میشویم پا روی خواسته یمان بگذاریم و نخواهیم که همان شود که میخواهیم.
دلمان را برای خواسته های بزرگ آماده کرده ایم
خواسته هایی به وسعت بزرگی خدایمان
که در آن ،جا شود.
خدای مهربان جاهای ساده!


October 18, 2009 4:48 PM   Comment(s) (16)


v    روزانه ها    

ذهنی متزلزل از وجودی رویا گونه
زبانی بسته تا دهانه حلق!
چشمانی شیشه ای ودر تضاد با دیدن و فقط دیدن!
گاهی هم با چند قطره محوطه دیدش مرطوب میماند!
مثل حیاط خانه های قدیمی بعد از باریدن بارون
دل
و چقدر میشود برای دل گفت!
به اندازه تمام کوزه های شکسته ی چال شده گوشه باغچه!
و دستهایی شاید نیمه بسته روی کیبورد
شاید برای نوشتن و فقط نوشتن...
زمان هم دچار سردرگمی ِ مزمن شده انگار
پشت به من در خلاف جهت حرکتم حتی
شاید " فرار" غافل گیرش کند
شاید هم نه!
...
از 18 تا 24 مهر
از نگاهم تا نگاهت به فاصله ی یک عکس
فرهنگسرای ملل/پارک قیطریه
از هفت تا هفت ِ هر روز
اینجا


October 6, 2009 7:06 AM   Comment(s) (136)


v    دشت ِ اول ِ ذهن    

گاهی برای نوشتن متن ات نیاز داری به
کمی ناامیدی،نارضایتی و گاهی هم سردرگمی!
آنوقت است که متن ات درست میشود حرف دلت
و اما خواننده
فقط باید خواننده باشد!
نه هرکس دیگر!


September 25, 2009 8:38 AM   Comment(s) (160)


v    بنده، هرقدر كه بخواهد در ميزند!    

رمضان
از قرارِ هر جزء
هر شب!
پرواز دستهايم براي يك عضو
يك سلول
از ديوارهاي بتوني ذهنِ خاطرم
...
زورچاپون : تويي كه هنوز به يادمي.
:-)


September 3, 2009 10:55 PM   Comment(s) (13)


v    انقلاب ِ دربسته !     

آرنج دست چپشو گذاشت روي پنجره و پک عميقي به سيگار زد
انگار يه نفر دونه به دونه موهاي سرشو اون هم يکي در ميون کنده بود
اونايي رو هم که وقت نکرده بود بکنه رو رنگ کرده بود!
سفيد!
لابد اينم خواب بوده !
شايد هم مثل الان غرق در دود سيگارش و اعماق فکرش بوده!
برگشت رو به من و انگار يکي مثل تکون دادن نخهاي عروسک خيمه شب بازي
بدون اينکه خودش بخواد
تکونش ميداد!
شروع کرد به حرف زدن
ولي صدايي مثل کشيدن گچ روي آجر ديوار خونه ي علي اينا که توي بچه گيمون هميشه واسه اينکه
اعصابشو خورد کنم ميکشيدم!
يا مثل صدايِ زدن رويِ طبل ِ پاره شده !
از لابه لاي همه اون صداها
شنيدم که گفت
اون موقع ها جنگ و جبهه هم مد شده بود!
ما رو گرفت
بعضيا رو هم بعداً گرفت
بعضي ديگرم اصلا نگرفت!
...
يکي از بيرون داد زد
دربست! "انقلاب" !


August 29, 2009 9:55 AM   Comment(s) (7)


v    مدام خواب میبینم و مدام بالا میروم!    

از خوابها که بگذریم
تمام راه ها برای دیدارت به بیراهه میروند!
زورچاپون : :-|
گوشه ای از دنیا.با پونز چسبانده شده بود به خاطرات یه آدم زنده


August 16, 2009 4:47 PM   Comment(s) (17)


v    دخترم!    

زندگی جالبی داریم!
شب هایش را با بافتن آرزوهای طولانی مان طی میکنیم
و روزهایش را با پاره کردن زنجیرهای بافته شده از آرزوهایمان!
گاهی هم می شود که گوشه ای از این دنیا تمام روز را
مشغول فروکردن حرفهای شاید عاشقانه مان هستیم به معشوقه ی جدیدمان!
این روال تا وقتی ادامه خواهد داشت که حرفهایمان از یک دور چرخیدن به پایان رسیده باشد!
آن وقت است که بیاییم و بنشینیم همان گوشه و ساز مخالف را برای معشوقه های جدیدتر کوک کنیم!
زندگی به نوبت!
دست آخر هم باید منتظرباشیم تا کلاغ ها تکه های مانده ی نفرت را از لابلای تک تک سلولهایمان خلال کنند!


August 7, 2009 9:31 AM   Comment(s) (14)


v    !عشق بازی روی نبض زمان    

در تقاطع شب و روز ، سکوت حلقه زده بود در چشمانت
با هر نگاه بغضی انگار تراوش میکرد از درون
گفتگویی بود بین نفسها
قلبی مانند رگبار میزد و دلی آرام نوازشش میکرد
دستان عرق کرده
دلهای بی گناه
رو در روی هم
اینبار با آرامشی وصف ناشدنی
که با هر بار دم و باز دم
دنیا هم انگار شروع و پایان می یافت
چه زیبا بود
این
عشق بازیمان


July 19, 2009 10:36 AM   Comment(s) (32)


v    ماه عسل    

اومدی شب بود
ستاره شدی، چشمک زدی
نفهمیدم!
فک کردم خوابم میاد! خواب میبینم!
صبح شد
خورشید شدی، تابیدی، خانوم شدی، خندیدی
نفهمیدم!
فک کردم گرما زده شدم!
شب شد، مهتاب بود
باد بود، طوفان بود، پنجره اتاقم بسته بود
نفهمیدم!
از زور دلتنگی شهاب شدی خوردی زمین
ظهر شد،وقته آفتاب شد، نبودی
شب شد وقته مهتاب شد، نبودی
یه ستاره کم شده بود!
همش گذشت!
پنجره اتاق هیچوقت دیگه باز نشد!
اون ستاره هم هیچ وقت پیداش نشد!
بضی ها میگفتن رفتن با صاحبش ماه عسل!


July 5, 2009 2:28 PM   Comment(s) (19)


v    عکسهایی از دریچه دوربین من    

همه دعوتید به دیدن سپیدیهای به ظاهر سیاه من
همه دعوتید تا از دریچه چشمانم ببینید
آنچه میبینم!
و افکار به هم پیوسته ی ممتد در عمق عکسهایم را
همه دعوتید به دیدن...
...

نمایشگاه عکس مهدی اسعدی با عنوان "افریکه"از روز شنبه 30 خرداد 88 ساعت 16 نمایشگاه عکس مهدی اسعدی در گالری 1 فرهنگسرای هنر (ارسباران) افتتاح می‌شود.
سومین نمایشگاه انفرادی من با موضوع سفرنامه ای به قاره افریقاست که با 15 عکس 70×100 و 5عکس پانوراما 40×130 به نمایش خواهم گذاشت.
علاقه‌مندان می‌توانند تا هشتم تیر هر روز از ساعت 9 تا 19 (بجز روزهای جمعه و تعطیل) از این نمایشگاه دیدن کنند.
فرهنگسرای هنر (ارسباران) گالری 1 : خیابان شریعتی.خیابان جلفا.خیابان ارسباران.
دعوت نامه خود را اینجا دریافت کنید
همچنین برای دریافت پوستر نمایشگاه اینجا کلیک کنید


June 15, 2009 4:46 PM   Comment(s) (18)


v    عاشقِ چشمِ چشمک زن ستاره ها    

خوابیده بود رو به آسمون و از لنگه بازه پنجره اتاقش ماه رو نگاه میکرد
پلک راستش رو بست با چپ نگاه کرد، ماه نبود
پلک چپش رو بست با راست نگاه کرد، ماه میخندید
آنقدر این کار را تکرار کرد تا آخر ماه از رو رفت و صبح شد!
همین کار رو با قاب عکس روی طاقچه اتاقش انجام داد
بابا میرفت و میآمد!
گفت : اگر واقعیت داشت
الان بابا زنده بود!


June 3, 2009 4:20 PM   Comment(s) (16)


v    اینجایی که پاتونو گذاشتید زمانی دل من بود ، قربان!    

هافزه ام! را پاک کرده اند از ذهنم!
و جایش
آب تربت ریخته اند در حلقم!
تا نکند که بمیرد ماهی قرمز تنگ دلم!
زیر سرم را هم بالا آورده اند تا خرده خاطراتم را هم بالا بیاورم!
که نکند کسی، جایی، اسیر حرفهای به ظاهر فریبم شود!
کسی در گوشم زمزمه میکرد:
هیس!
راحت آرام بگیر!
بهشت، قرارگاه عاشقان خاموش است!
جایی برای وصال مدام و چسپاندن تکه پاره های خاطرات فنا شده!
پس بگذار، هم خاطرات را بگیرند و هم هافزه ام را!
جایی
کسی
منتظر ماست!


May 31, 2009 9:53 AM   Comment(s) (13)