Click Here!

                               aksaam l jamnevesht l rss l email           

v    یک شب ،یک احساس، یک حال خوب    

همیشه برای بیرون آمدن از حالت خلسه کافیست دلت بخواهد و خودت هم کمی اعتماد داشته باشی
اعتماد به خواسته ات و دلت
آنوقت تمام آسمان و زمین هم دست به سینه جلو ات خم و راست میشوند
و کاری میکنند که بشود همان حرف دلت
بیشتر اوقات خودمان هستیم که باعث میشویم پا روی خواسته یمان بگذاریم و نخواهیم که همان شود که میخواهیم.
دلمان را برای خواسته های بزرگ آماده کرده ایم
خواسته هایی به وسعت بزرگی خدایمان
که در آن ،جا شود.
خدای مهربان جاهای ساده!


October 18, 2009 4:48 PM   Comment(s) (11)


v    روزانه ها    

ذهنی متزلزل از وجودی رویا گونه
زبانی بسته تا دهانه حلق!
چشمانی شیشه ای ودر تضاد با دیدن و فقط دیدن!
گاهی هم با چند قطره محوطه دیدش مرطوب میماند!
مثل حیاط خانه های قدیمی بعد از باریدن بارون
دل
و چقدر میشود برای دل گفت!
به اندازه تمام کوزه های شکسته ی چال شده گوشه باغچه!
و دستهایی شاید نیمه بسته روی کیبورد
شاید برای نوشتن و فقط نوشتن...
زمان هم دچار سردرگمی ِ مزمن شده انگار
پشت به من در خلاف جهت حرکتم حتی
شاید " فرار" غافل گیرش کند
شاید هم نه!
...
از 18 تا 24 مهر
از نگاهم تا نگاهت به فاصله ی یک عکس
فرهنگسرای ملل/پارک قیطریه
از هفت تا هفت ِ هر روز
اینجا


October 6, 2009 7:06 AM   Comment(s) (6)


v    دشت ِ اول ِ ذهن    

گاهی برای نوشتن متن ات نیاز داری به
کمی ناامیدی،نارضایتی و گاهی هم سردرگمی!
آنوقت است که متن ات درست میشود حرف دلت
و اما خواننده
فقط باید خواننده باشد!
نه هرکس دیگر!


September 25, 2009 8:38 AM   Comment(s) (12)


v    بنده، هرقدر كه بخواهد در ميزند!    

رمضان
از قرارِ هر جزء
هر شب!
پرواز دستهايم براي يك عضو
يك سلول
از ديوارهاي بتوني ذهنِ خاطرم
...
زورچاپون : تويي كه هنوز به يادمي.
:-)


September 3, 2009 10:55 PM   Comment(s) (10)


v    انقلاب ِ دربسته !     

آرنج دست چپشو گذاشت روي پنجره و پک عميقي به سيگار زد
انگار يه نفر دونه به دونه موهاي سرشو اون هم يکي در ميون کنده بود
اونايي رو هم که وقت نکرده بود بکنه رو رنگ کرده بود!
سفيد!
لابد اينم خواب بوده !
شايد هم مثل الان غرق در دود سيگارش و اعماق فکرش بوده!
برگشت رو به من و انگار يکي مثل تکون دادن نخهاي عروسک خيمه شب بازي
بدون اينکه خودش بخواد
تکونش ميداد!
شروع کرد به حرف زدن
ولي صدايي مثل کشيدن گچ روي آجر ديوار خونه ي علي اينا که توي بچه گيمون هميشه واسه اينکه
اعصابشو خورد کنم ميکشيدم!
يا مثل صدايِ زدن رويِ طبل ِ پاره شده !
از لابه لاي همه اون صداها
شنيدم که گفت
اون موقع ها جنگ و جبهه هم مد شده بود!
ما رو گرفت
بعضيا رو هم بعداً گرفت
بعضي ديگرم اصلا نگرفت!
...
يکي از بيرون داد زد
دربست! "انقلاب" !


August 29, 2009 9:55 AM   Comment(s) (5)


v    مدام خواب میبینم و مدام بالا میروم!    

از خوابها که بگذریم
تمام راه ها برای دیدارت به بیراهه میروند!
زورچاپون : :-|
گوشه ای از دنیا.با پونز چسبانده شده بود به خاطرات یه آدم زنده


August 16, 2009 4:47 PM   Comment(s) (15)


v    دخترم!    

زندگی جالبی داریم!
شب هایش را با بافتن آرزوهای طولانی مان طی میکنیم
و روزهایش را با پاره کردن زنجیرهای بافته شده از آرزوهایمان!
گاهی هم می شود که گوشه ای از این دنیا تمام روز را
مشغول فروکردن حرفهای شاید عاشقانه مان هستیم به معشوقه ی جدیدمان!
این روال تا وقتی ادامه خواهد داشت که حرفهایمان از یک دور چرخیدن به پایان رسیده باشد!
آن وقت است که بیاییم و بنشینیم همان گوشه و ساز مخالف را برای معشوقه های جدیدتر کوک کنیم!
زندگی به نوبت!
دست آخر هم باید منتظرباشیم تا کلاغ ها تکه های مانده ی نفرت را از لابلای تک تک سلولهایمان خلال کنند!


August 7, 2009 9:31 AM   Comment(s) (11)


v    !عشق بازی روی نبض زمان    

در تقاطع شب و روز ، سکوت حلقه زده بود در چشمانت
با هر نگاه بغضی انگار تراوش میکرد از درون
گفتگویی بود بین نفسها
قلبی مانند رگبار میزد و دلی آرام نوازشش میکرد
دستان عرق کرده
دلهای بی گناه
رو در روی هم
اینبار با آرامشی وصف ناشدنی
که با هر بار دم و باز دم
دنیا هم انگار شروع و پایان می یافت
چه زیبا بود
این
عشق بازیمان


July 19, 2009 10:36 AM   Comment(s) (30)


v    ماه عسل    

اومدی شب بود
ستاره شدی، چشمک زدی
نفهمیدم!
فک کردم خوابم میاد! خواب میبینم!
صبح شد
خورشید شدی، تابیدی، خانوم شدی، خندیدی
نفهمیدم!
فک کردم گرما زده شدم!
شب شد، مهتاب بود
باد بود، طوفان بود، پنجره اتاقم بسته بود
نفهمیدم!
از زور دلتنگی شهاب شدی خوردی زمین
ظهر شد،وقته آفتاب شد، نبودی
شب شد وقته مهتاب شد، نبودی
یه ستاره کم شده بود!
همش گذشت!
پنجره اتاق هیچوقت دیگه باز نشد!
اون ستاره هم هیچ وقت پیداش نشد!
بضی ها میگفتن رفتن با صاحبش ماه عسل!


July 5, 2009 2:28 PM   Comment(s) (17)


v    عکسهایی از دریچه دوربین من    

همه دعوتید به دیدن سپیدیهای به ظاهر سیاه من
همه دعوتید تا از دریچه چشمانم ببینید
آنچه میبینم!
و افکار به هم پیوسته ی ممتد در عمق عکسهایم را
همه دعوتید به دیدن...
...

نمایشگاه عکس مهدی اسعدی با عنوان "افریکه"از روز شنبه 30 خرداد 88 ساعت 16 نمایشگاه عکس مهدی اسعدی در گالری 1 فرهنگسرای هنر (ارسباران) افتتاح می‌شود.
سومین نمایشگاه انفرادی من با موضوع سفرنامه ای به قاره افریقاست که با 15 عکس 70×100 و 5عکس پانوراما 40×130 به نمایش خواهم گذاشت.
علاقه‌مندان می‌توانند تا هشتم تیر هر روز از ساعت 9 تا 19 (بجز روزهای جمعه و تعطیل) از این نمایشگاه دیدن کنند.
فرهنگسرای هنر (ارسباران) گالری 1 : خیابان شریعتی.خیابان جلفا.خیابان ارسباران.
دعوت نامه خود را اینجا دریافت کنید
همچنین برای دریافت پوستر نمایشگاه اینجا کلیک کنید


June 15, 2009 4:46 PM   Comment(s) (16)


v    عاشقِ چشمِ چشمک زن ستاره ها    

خوابیده بود رو به آسمون و از لنگه بازه پنجره اتاقش ماه رو نگاه میکرد
پلک راستش رو بست با چپ نگاه کرد، ماه نبود
پلک چپش رو بست با راست نگاه کرد، ماه میخندید
آنقدر این کار را تکرار کرد تا آخر ماه از رو رفت و صبح شد!
همین کار رو با قاب عکس روی طاقچه اتاقش انجام داد
بابا میرفت و میآمد!
گفت : اگر واقعیت داشت
الان بابا زنده بود!


June 3, 2009 4:20 PM   Comment(s) (13)


v    اینجایی که پاتونو گذاشتید زمانی دل من بود ، قربان!    

هافزه ام! را پاک کرده اند از ذهنم!
و جایش
آب تربت ریخته اند در حلقم!
تا نکند که بمیرد ماهی قرمز تنگ دلم!
زیر سرم را هم بالا آورده اند تا خرده خاطراتم را هم بالا بیاورم!
که نکند کسی، جایی، اسیر حرفهای به ظاهر فریبم شود!
کسی در گوشم زمزمه میکرد:
هیس!
راحت آرام بگیر!
بهشت، قرارگاه عاشقان خاموش است!
جایی برای وصال مدام و چسپاندن تکه پاره های خاطرات فنا شده!
پس بگذار، هم خاطرات را بگیرند و هم هافزه ام را!
جایی
کسی
منتظر ماست!


May 31, 2009 9:53 AM   Comment(s) (10)


v    بعد ها فهمیدیم مردم آزاری بوده همه بازی های کودکانمون!    

کسی چه میدونست که
دعواهای خونه ملوک خانوم همسایه کوچه پشتیمون
برمیگشت به پرتابهای سه امتیازی قاپ استخوانهای بچه های محل
آخر سر هم پشت دیوار خانه شان گوش وامیستادیم ببینیم کی و چه کسی صداش بلندتره؟!


May 27, 2009 8:37 AM   Comment(s) (3)


v    یک قدم گذشته از امروز من!    

آرزوهای پدران از دست رفته دیروزمان
به عقده های باز نشده فرزندان امروزمان در!
تنها چیزی که میماند فریاد های جونم مرگ جونم مرگ بشی مادرمانمان هست و بس!


May 21, 2009 4:57 PM   Comment(s) (3111)


v    دخترم    

یادت باشدکه، فراق جزء جدا ناشدنی ازعاشقیست
اگر نباشد پس عشقی هم در کار نبوده!


May 16, 2009 9:41 AM   Comment(s) (9)


v    اومدی ولی با تاخیر!    

مثل اشکی گوشه ذهنم قطره شدی
مثل بغضی که در گلویم ماند،ماندی
ذهنِ من قلمدان خاطرات دور و نزدیک است!


May 10, 2009 3:45 PM   Comment(s) (11)


v    اردیبهشت بهشتی...    

بیست و چهار سال حرف زدم و نوشتم و فرو کردم اینجا
توی این 25 سالگیمان
به احترام
یک روز سکوت میکنیم !
...
بهار جاریست در رگهایمان؟
زندگی ِ ساده یمان میگذرد؟
و چقدر این را راست میگفت : ام للانسان ما تمنی (مگر هرچه را که انسان آرزو کند، برای اوست؟)


May 6, 2009 7:18 PM   Comment(s) (5656)


v    چیزی نمانده، زندگی فقط بر چهارچوب استوار نیست!     

آدمی که میمیرد
رذالتهایش را شیطان میبرد
روحش را خدا


May 4, 2009 6:51 AM   Comment(s) (6)


v    دخترم!    

چشمها را باید بست!
"جور دیگر دیدن" رویائیست مانده به چشم
دفن در خاطره هاست!
روی من گرچه سیاه ست
لیکن
دل من باران، چشم تو مهتاب
چندیست که نفسهایی،ریشه ام را خشکانده
تو ببند پلکت را و نبین این دوران
شاید از پشت سیاهی
جور دیگر دیدی!


May 2, 2009 4:38 PM   Comment(s) (7)


v    بهانه ای برای نوشتن!    

بهانه را دادی دستم
و گرنه دستهای من چندیست پیرو زبانم که بستس لم داده است گوشه جیبهای شلوارم!
قصه وبلاگر ها همیشه همین است!
نه عوض میشود نه میتوانی عوضش کنی
باز هم تکرار مکررات است
باز هم
...
زورچاپون : رجوع کنید به چندپست قبل من، آنجا که در مورد تمام وبلاگر های این حوالی نوشته بودم


May 1, 2009 11:47 AM   Comment(s) (651)