Archive

 

                               aksaam l aftabtarin l rss l email           

v       روی ابرها...    

آزاد آزادم...
ببین...
نشسته ام روی یه تکه ابر معلق در هوا!
هوای اینجا هم یاد تو را دارد...
اینجا نقطه صفر آفتاب است...!
و آ ف ت ا ب ی ت ر ی ن نقطه...
یک قدم مانده به تو...
کز کرده ام رو به ماه
جمعشان جمع است این بالا...
خدا را میبینم سر همان چهار راه ایستاده و دست تکان میدهد
با همان لبخند همیشگی اش...
چراغ سبز است...
یعنی عبور!
آنطرف تر آخر غمهای دنیا جمع شده...
آنطرف تر ابتدای دلتنگی هاست...
آنطرف تر آفتاب غروب کرده !
شاید هنوز ندیده باشی اش!
و ماه آماده حضور دوباره...
این بالا کنار ستاره ها آرامش موج میزند...
و دلی میخواهد بزرگ به وسعت تمام تنهایی ات...
به وسعت صبوریت...
به وسعت دلتنگی ات...
...
از بین این همه ستاره فقط ستاره توست که نگاهم میکند...
لبخند میزند و تمام روحم را تسخیر میکند ...
بیا برنگردیم اون پایین!
به دور از تمام چشمهای زمینی ...
آسمانی شویم...
...
اینجا جمعشان جمع است...
.
.
.
سوم تیرماه
روی ابرها!
...
زورچاپون : برای روز تو و برای تو...
تمام غمهای عالم را جمع میکنم و فرو میکنم در جیبم!
کمی نفس بکش...
و تمام :) های دنیا برای تو!


June 24, 2008 09:08 PM   Comment(s) (5)


v       گاهی،فقط گاهی!    

گاهی ویروسها میشوند پل ارتباط من وتو!
...
زور چاپون: خدا خیرشان بدهد!


June 16, 2008 10:44 AM   Comment(s) (0)


v       حرف اضافه!    

نه عزیزم جلوتر نیا که دست خودمو میبرم!
همونجا بشین فقط گوش بده به این همه حرف اضافه من!
حرفهای اضافه من و دل پر وصله پینه تو!
مثل سیر و سرکه !
از همان اول تر ها باید همانجا یه لنگه پا میذاشتمت سینه دیوار
تمام وقتهایت را با حرفهای اضافه ام پر میکردم و میدادم دستت!
انگار اینجوری خدا را هم خوش میامد!
اینجوری نگاهم نکن با آن لبخند همه فن حریف همیشگی ات!
که نگاهت که میکنم تمام کارهای نکرده ام را هم لو میدهم!
بیچاره قلم که چه بار سنگینی را میکشد این روزها !
بار نه ماهگی را!!
این کاغذها دیگر آبستن خاطرات تلخ روزهای به ظاهر شیرین شده اند!
دیگر نه قول و قرار ها جای تفکر را دارد نه این لبخند!
این همه تو نشستی و لالایی خواندی
حالا یکبار هم که شده بگذار من برایت بخوانم
که عجیب بی خوابی زده به سرم این شبها!
که دلم لک زده
که دلم حتی با کوچکترین نشانی ره تورا میگیرد!
که دلم تنگ است!
راستی این روزها خودم را جای تو هم گذاشتم!
یادت که هست!؟
فقط تنها اتفاقش همان دلتنگی ها بود که بدون هیچ عوارضی
این دل ما را کرده اند اتوبان!
...
راستی! آخرین باری که از سر آن چها راه میگذشتم خدا را دیدم که داشت
برایم دست تکان میداد!
خدا هم لبخند میزد برایم.
از همان لبخندهای همه فن حریف!
یاد خاطراتم افتادم
سرهمین چهار راه!
از من قول هم گرفت!
و از انصاف به دور نباشد قولهایی هم داد!
و قراری!
....
رویای شبانه من!
بیا و امشب هم تمام دلتنگی ام را بردار و برو
صبح اول وقت قبل از بیدار شدن دل خالی اش را برگردان !
تا مشتری همیشگی دلتنگی هایم برگردد!
...
زور چاپون : همیشه حرفهای اضافه نیمه کاره تمام میشود!


June 14, 2008 01:57 AM   Comment(s) (0)


v       پرواز را بخاطر میسپارم!    

بنویس در دفتر خاطراتت
بنویس یکی بود که میخواست خدا را ببیند!
بنویس پرواز همیشه خوب است
رویاها همیشه خوبند!
رویاهای قبل از خواب!
رویاهای شب های تنهای من!
بنویس شبهای بی تو بودن که تمامی نداشت
حالا از خودم فرار میکنم و این شبها!
نه این را ننویس خلاف قول قرار است!
بنویس حالم خوب است!
این را هم بنویس و برای تنها دخترم بخوان!
دنبال قرینه ها که بروی
دیگر غصه ای نمیماند!
هر دلی قرینه دلی دیگر است
...
زورچاپون : خدای جاهای ساده !
میاییم و میرویم ولی صدایی از تو بلند نمیشود!
میشود اون روزنامه را کنار بگذاری و کمی من را نگاه کنی!؟
شاید صدایت را نمیشنوم؟
یا شاید فاصله مان زیاد شده؟
یه چند ساعتی مهمان نمیخواهی؟
میایم ولی رفتنم را میگذارم با تو!



June 6, 2008 12:59 AM   Comment(s) (0)