|
نشسته ایم و باهم شکلات داغ میخوریم!
برایمان مثل یک آیین بازگشت به خانه است،شیرجه ای در عشقی که مارا به هم پیوسته نگه میدارد...
هرچند زندگی همیشه مارا در راه های متفاوتی پیش میراند...
همچنان راه میروم،مردم لبخند میزنند و بچه ها بخ خاطر این ساعتهای بلند تابستان خوشحالند!
ترافیک سنگین نیست...
انگار همه چیز روبه راه است...
فقط هیچ کدام از این ها نمیدانند،یا وانمود میکنند نمیدانند!
یا خیلی ساده برایشان مهم نیست که،
که من کسی یا چیزی را گم کرده ام مگر نمیدانند چه رنجی میکشم!؟
همه باید احساس غم و همدردی کنند،باید دل بسوزانند به حال مرد که دلش خونین است!
اما همینطور میخندند و در زندگی کوچک و نکبت بارشان غوطه می زنند.
زندگی ای که فقط در تعطیلات آخر هفته ظاهر میشود!
چه فکر ابلهانه ای،
روح بسیاری از این آدمها هم از هم پاشیده و من خبر ندارم چرا یا چگونه رنج میکشند!
87-04-22 00:00 عاشقی
...
زورچاپون : صبح شده دخترم،
جرعه ای از آن آفتاب نابت مهمانم کن...
سخت تشنه ام...
|