Click Here!

                               aksaam l jamnevesht l rss l email           

v    لحظات کش آمده از آن من!    

پرواز توی آن چهارراه قرمز شلوغ؟!
خدایی ات که تمام شد بندها را رها کن!
کم آوردم!
.
حالم بد است مثل زمانی که نیستی...
دردا که تو همیشه همانی که نیستی...
وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای...
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی...
با عشق هر کجا بروی حی و حاضری...
در بند آن خیال نمانی که نیستی!
.
حالِ امروزِ من به حال دیروز تو دَر!


November 16, 2009 8:39 PM   Comment(s) (11)


v    و خدایی که در این نزدیکی است...!    

قرار ندارم بر کدام مدار هرزه می‌پویم نمی‌دانم! هستی و هستم... اما هستیت هم قرار بر دلم نمی‌آورد! هستی و آرام دلم نیست‌ اما! هستی و یک چیزی توی اعماق وجودم خالی ‌است! هستی و هستی و نیستی با‌ هم در‌آمیخته! و همیشه مساله این است... بودن یا نبودن! هستی و هستم! هستیم آیا؟! دلم می‌لرزد مدام! از انبساط حجم بودن شاید! تو... من ...آدم‌های دور و برم! هستیم و هستند! تماشایم می‌کند! آن‌بالا! من در نقش رسول! در نقش پیغام رسان! پیامبر! حجم سنگینی حرف‌ها روی دوشم سنگینی می‌کنند! خوب می‌داند فرسنگ‌ها دورم از آخرین پیام‌برش! که فرسنگ‌ها دورم از این همه امانت‌داری! خوب می‌داند و خوب می‌دانم! کلمه‌ها را بسته بندی می‌کنم... می‌گذارم گوشه‌ی دلم... سمت چپ! همانجا که دل از نبض شوق می‌تپد شاید! و مدام مرور می‌کنم که مبادا از خاطرم بروند! رسول بی کم و کاست نیستم! خوب می‌داند و خوب می‌دانم! ثانیه‌ها می‌گذرند... لغزان و آهسته... از لای شن‌های ریز عبور می‌کنم با تو! کنار تو! که هم تو هستی و هم من! زمان کند می‌گذرد... عقربه‌ها را به بازی گرفته‌ایم! من و تو! ولی نه! ما نه! زمان با لذت گذرا به بازیمان گرفته است!‌ به تعداد ساعت‌های با تو بودن! نیستم با او! می‌فهمی؟!‌ به همین راحتی! نیستی و نیستم! نه با تو نه با او! کنج چهاردیواری اختیاری! اتاق... خلوت! دل... خلوت! و س ک و ت ! موج آلبالالیل والا توی سرم می‌پیجد و خلوتم را به هم می‌زند مدام! نمی‌داند انگار این بلا از ولا نیست! این دوری... این مهجوری...! تو از بلا می‌گویی و از ولا! او از قسمت... آن‌ها از تقدیر... و کسی جز من نمی‌داند! آرامم می‌کنی و نمی‌شوم! حرف می‌زنی و نمی‌شنوم! می‌خندی و می‌گریم! که تو نمی‌دانی علت دوری این خدای نزدیک را! و من م ی‌ د ا ن م! از حرکت می‌گویی از این که حج حرکت است از این که حجت تمام شده اما من سکون می‌بینم! حجم دوری می‌بینم! فاصله‌ی زمان و مکان! شادی‌هایم خیلی زود مثل پارچه‌ای مندرس رنگ عوض می‌کنند! که تو نمی‌دانی و من چرا! صورت مثالی نمازم از سقف که هیچ! از قدم هم بالاتر نمی‌رود! که پتکت کوبیده شده و کسی صدایش را نمی‌شنود جز من! منی که قرارم بر فرار بود... نه از حکومتت که بر حکومتت! یکپارچه آتش شده‌ام... یکپارچه تبدیل به فریاد و تمنا... اما انگار آنچه هرگز به جایی نرسد فریاد است.


November 8, 2009 12:31 PM   Comment(s) (5)