|
آرنج دست چپشو گذاشت روي پنجره و پک عميقي به سيگار زد
انگار يه نفر دونه به دونه موهاي سرشو اون هم يکي در ميون کنده بود
اونايي رو هم که وقت نکرده بود بکنه رو رنگ کرده بود!
سفيد!
لابد اينم خواب بوده !
شايد هم مثل الان غرق در دود سيگارش و اعماق فکرش بوده!
برگشت رو به من و انگار يکي مثل تکون دادن نخهاي عروسک خيمه شب بازي
بدون اينکه خودش بخواد
تکونش ميداد!
شروع کرد به حرف زدن
ولي صدايي مثل کشيدن گچ روي آجر ديوار خونه ي علي اينا که توي بچه گيمون هميشه واسه اينکه
اعصابشو خورد کنم ميکشيدم!
يا مثل صدايِ زدن رويِ طبل ِ پاره شده !
از لابه لاي همه اون صداها
شنيدم که گفت
اون موقع ها جنگ و جبهه هم مد شده بود!
ما رو گرفت
بعضيا رو هم بعداً گرفت
بعضي ديگرم اصلا نگرفت!
...
يکي از بيرون داد زد
دربست! "انقلاب" !
|