|
در تقاطع شب و روز ، سکوت حلقه زده بود در چشمانت
با هر نگاه بغضی انگار تراوش میکرد از درون
گفتگویی بود بین نفسها
قلبی مانند رگبار میزد و دلی آرام نوازشش میکرد
دستان عرق کرده
دلهای بی گناه
رو در روی هم
اینبار با آرامشی وصف ناشدنی
که با هر بار دم و باز دم
دنیا هم انگار شروع و پایان می یافت
چه زیبا بود
این
عشق بازیمان
|