Click Here!

                               aksaam l jamnevesht l rss l email           

v    اینجایی که پاتونو گذاشتید زمانی دل من بود ، قربان!    

هافزه ام! را پاک کرده اند از ذهنم!
و جایش
آب تربت ریخته اند در حلقم!
تا نکند که بمیرد ماهی قرمز تنگ دلم!
زیر سرم را هم بالا آورده اند تا خرده خاطراتم را هم بالا بیاورم!
که نکند کسی، جایی، اسیر حرفهای به ظاهر فریبم شود!
کسی در گوشم زمزمه میکرد:
هیس!
راحت آرام بگیر!
بهشت، قرارگاه عاشقان خاموش است!
جایی برای وصال مدام و چسپاندن تکه پاره های خاطرات فنا شده!
پس بگذار، هم خاطرات را بگیرند و هم هافزه ام را!
جایی
کسی
منتظر ماست!


May 31, 2009 9:53 AM   Comment(s) (61)


v    بعد ها فهمیدیم مردم آزاری بوده همه بازی های کودکانمون!    

کسی چه میدونست که
دعواهای خونه ملوک خانوم همسایه کوچه پشتیمون
برمیگشت به پرتابهای سه امتیازی قاپ استخوانهای بچه های محل
آخر سر هم پشت دیوار خانه شان گوش وامیستادیم ببینیم کی و چه کسی صداش بلندتره؟!


May 27, 2009 8:37 AM   Comment(s) (6)


v    یک قدم گذشته از امروز من!    

آرزوهای پدران از دست رفته دیروزمان
به عقده های باز نشده فرزندان امروزمان در!
تنها چیزی که میماند فریاد های جونم مرگ جونم مرگ بشی مادرمانمان هست و بس!


May 21, 2009 4:57 PM   Comment(s) (3111)


v    دخترم    

یادت باشدکه، فراق جزء جدا ناشدنی ازعاشقیست
اگر نباشد پس عشقی هم در کار نبوده!


May 16, 2009 9:41 AM   Comment(s) (1069)


v    اومدی ولی با تاخیر!    

مثل اشکی گوشه ذهنم قطره شدی
مثل بغضی که در گلویم ماند،ماندی
ذهنِ من قلمدان خاطرات دور و نزدیک است!


May 10, 2009 3:45 PM   Comment(s) (14)


v    اردیبهشت بهشتی...    

بیست و چهار سال حرف زدم و نوشتم و فرو کردم اینجا
توی این 25 سالگیمان
به احترام
یک روز سکوت میکنیم !
...
بهار جاریست در رگهایمان؟
زندگی ِ ساده یمان میگذرد؟
و چقدر این را راست میگفت : ام للانسان ما تمنی (مگر هرچه را که انسان آرزو کند، برای اوست؟)


May 6, 2009 7:18 PM   Comment(s) (5662)


v    چیزی نمانده، زندگی فقط بر چهارچوب استوار نیست!     

آدمی که میمیرد
رذالتهایش را شیطان میبرد
روحش را خدا


May 4, 2009 6:51 AM   Comment(s) (9)


v    دخترم!    

چشمها را باید بست!
"جور دیگر دیدن" رویائیست مانده به چشم
دفن در خاطره هاست!
روی من گرچه سیاه ست
لیکن
دل من باران، چشم تو مهتاب
چندیست که نفسهایی،ریشه ام را خشکانده
تو ببند پلکت را و نبین این دوران
شاید از پشت سیاهی
جور دیگر دیدی!


May 2, 2009 4:38 PM   Comment(s) (10)


v    بهانه ای برای نوشتن!    

بهانه را دادی دستم
و گرنه دستهای من چندیست پیرو زبانم که بستس لم داده است گوشه جیبهای شلوارم!
قصه وبلاگر ها همیشه همین است!
نه عوض میشود نه میتوانی عوضش کنی
باز هم تکرار مکررات است
باز هم
...
زورچاپون : رجوع کنید به چندپست قبل من، آنجا که در مورد تمام وبلاگر های این حوالی نوشته بودم


May 1, 2009 11:47 AM   Comment(s) (1542)