|
هافزه ام! را پاک کرده اند از ذهنم!
و جایش
آب تربت ریخته اند در حلقم!
تا نکند که بمیرد ماهی قرمز تنگ دلم!
زیر سرم را هم بالا آورده اند تا خرده خاطراتم را هم بالا بیاورم!
که نکند کسی، جایی، اسیر حرفهای به ظاهر فریبم شود!
کسی در گوشم زمزمه میکرد:
هیس!
راحت آرام بگیر!
بهشت، قرارگاه عاشقان خاموش است!
جایی برای وصال مدام و چسپاندن تکه پاره های خاطرات فنا شده!
پس بگذار، هم خاطرات را بگیرند و هم هافزه ام را!
جایی
کسی
منتظر ماست!
|