|
دلش میخواست از سفر بگه، از ثبت لحظه ها و صدای چیلیک شاتر دوربینش!
دلش میخواست از اخرین باری که رفت بگه و از نگاههای مانده پشت کلمه انتظار!
دلش میخواست لرزش دستها بگه و زیر و بم صداها!
میخواست ازرفتن نگه! اصلا چرا این کلمه اینقدر نیش دار بود که حتی تلفظش واسش درد داشت!
میخواست مدام کلمه آمدن رو مرور کنه!
اونقدر بگه تا یادش پر بشه...
اونقدر که دیگه جایی واسه رفتن نباشه...
رفتن همیشه سخته و طولانی...
ولی هیچی نگفت...
فقط کوله پشتیشو برداشت و رفت...
رفت تا باز هم این رفتن باشه که خودنمایی کنه...
...
زور چاپون : دارم میرم سفر...یه جای دور!
|