Click Here!

                               aksaam l jamnevesht l rss l email           

v    سفر...    

دلش میخواست از سفر بگه، از ثبت لحظه ها و صدای چیلیک شاتر دوربینش!
دلش میخواست از اخرین باری که رفت بگه و از نگاههای مانده پشت کلمه انتظار!
دلش میخواست لرزش دستها بگه و زیر و بم صداها!
میخواست ازرفتن نگه! اصلا چرا این کلمه اینقدر نیش دار بود که حتی تلفظش واسش درد داشت!
میخواست مدام کلمه آمدن رو مرور کنه!
اونقدر بگه تا یادش پر بشه...
اونقدر که دیگه جایی واسه رفتن نباشه...
رفتن همیشه سخته و طولانی...
ولی هیچی نگفت...
فقط کوله پشتیشو برداشت و رفت...
رفت تا باز هم این رفتن باشه که خودنمایی کنه...
...
زور چاپون : دارم میرم سفر...یه جای دور!


April 19, 2009 11:12 PM   Comment(s) (22)


v    دخترم    

عشقها همیشه ماندگارند
این آدمهای زندگی ات هستند که تغییر میکنند
...
امضا : پدرآینده ات!


April 15, 2009 1:10 PM   Comment(s) (19)


v    تمام زندگی را نقاشی کرد و مرد...    

مرد نقاش ، چهره معشوقش را در خواب میدید
برایش در بیداری زندگی می کشید
و در رویا کنارش میخوابید


April 10, 2009 9:25 AM   Comment(s) (2654)


v    دخترم    

عشق ها همیشه با احترام شروع میشوند
با کلماتی سنگین و دلنواز
به چشمها اعتماد نکن
میدزدنت!
.
امضا : پدرآینده ات!


April 6, 2009 8:44 AM   Comment(s) (881)


v    چندیست در تکاپوی ویرانه هایم خورشید را خواب میبنم!    

ثبت شده بود در خاطراتمان شب های قبل
که گفته بودند دخترک سیه گیسویی با چشمان سیاه
چشمانی که شب را به همراه داشت و از سیاهی همه جارا به آتش میکشید
سیاهی را که دید رفت به دنبال خورشیدش،آخر مدتی بود دیگر نه سپیدی خود را نشان میداد و نه از خورشید خبری
رفته بود تا خورشید را ببیند
در تقاطع روز وشب
آنجا که همیشه شعرهایی هست برای نسرودن و حرفهایی برای نگفتن و چشمهایی برای پلک نزدن
آنجا که سکوت حرف نگفته زیادی دارد
آنجا که چشمها حرف میزنند و لبها بیشتر سکوت میکنند
و لبهای به هم پیوسته ی غنچه شده، که انگار در حلقش زهریست تلخ و آماده بیرون ریختن
زهری که از چشمانش موقع دیدن بیرون میپاشد، حرفهایی که شاید برای دیگران بوی کهنه گی سکه های پس مانده را داشته باشد
شاید هم مانده گی شرابی در پستوی خانه
که عجب ناب است و گوارا مثل لبهای فروبسته تو که طعم نچشیده اش هنوز بر لبانم جاریست
آمده بود خورشید را بیابد و با قلمویش تمام آن آسمان سیاه را رنگی سپید بزند
ولی باز هم چیزی نبود
جز چند زنجیر بافته نشده من های تکراری
قانون بازگشت را با خود زمزمه میکرد
برگشته بود و صبح شده بود
ولی هنوز همه جا تاریک بود
انگار خورشید لج کرده و خیال بالا آمدن نداشت...


April 4, 2009 8:09 AM   Comment(s) (186)