همینجوری که قلمو توی دستش داشت بازی میکرد
یکی به بالا میکشید، دو تا راست،یکی چپ!
گفت: بگو ببینم چی شد که تموم شد؟!
گفت: والا قربان ! تقصیر ما نبود، ما داشتیم مانع ها رو جا بجا میکردیم
اونم واستاده بود میگفت این خوبه اینو بردار
انقدر رفته بودیم توی قضیه که نفهمیدیم کِی خودمون مانع شدیم!
یکی اومد جابجامون کرد قربان!
بعدشم بازی تموم شد قربان!
گفت : جابجاش کنید!
بعدی!
دست زمستان گیر کرده بود لای پنجره بسته من
وگرنه الان بهار بود!
February 17, 2009 8:43 PM
v
من روزی بزرگ میشوم!
من روزی به شهری بزرگ و شلوغ خواهم رفت
برای نوشتن روزانه های مینمالی ام
از خیابان های شلوغ میگذرم
روزانه، هر وعده کل خیابانهای شهر را!
این نسخه نویسنده شدنم است!
من روزی نویسنده ای بزرگ میشوم
اگر به شهری بزرگ و شلوغ بروم!
آنوقت قول میدهم، (قول شرف) که برای تک تک خیابانها و تک تک عابران ِِپیاده روها یک داستان کوتاه میگویم!
...
زورچاپون : قصه دستها و نگاهها
قصه کلاه من و چشمان تو!
که هردو دزدیده شدند
...
February 16, 2009 8:14 PM
v
کنج دلش، انتظارمو میکشه!
این بالا، روی ابرها
تمام خاطراتت مرور میشود
تمام آرزوهای دستنیافتنی و یافتنی!
تمام زشت و زیبایی های اطرافمان
تمام چهره های محو و طولانی صدا!
این بالا
روی ابرها
چهار راه شلوغ کذایی دیگر شلوغ نیست
خبری از رفت و آمدهای متوالی صداها و آرزوها نیست!
انگار همه به مرادشون رسیدن!
یا شاید روح صداها و آدمها سنگین شده و این بالا نمیرسه!
به هر حال،نه چهار راه دیگر شلوغ است...
و نه اثری از نگاه های زیر چشم!
فقط رد نگاه مانده است ...
...
یه کسی یه جایی منتظره
یه دل هم اینجا از نبض شوق میزنه
اینو میشه از خوابهای خاکستری شبانه ام فهمید! اینجا، کنج دلش!
February 12, 2009 8:56 PM
v
من بزرگتر از این حرفام!
اگر قرار باشد روزی چیزی را اختراع کنم
ترجیح میدم موتور جستجوگری باشد که بتوان به تمام رابطه های مخفی و دروغ های گفته شده پی ببرد!
February 10, 2009 10:09 AM
v
حرف زور!
کله کچلشو برد سمت عقب و اورد پایین!
یعنی نه!
همیشه عادتشه به اینجوری جواب دادن
من برگه ها رو زدم تو صورتش!
یعنی خفه شو!
همیشه عادتمه، جواب زورواینجوری بدم!
پیاده روی خیابان را بالا میرفتم، درست یادم نیست چه زمان و کدام خیابان،فقط یادم میآید که او هم درست روبروی من پایین میآمد
بی نظیر ترین زوج به نظر می آمدیم!
دیدم از دور می آید، شاید حالت بی قید قدم زدنش توجه ام راجلب کرد یا موهای بیرون ریخته اش که گویی جلوتر از خودش حرکت میکرد!
خلاصه در ده متری اش بودم و خوب میدانستم که از دستش نمیدهم!
چندان هم ناکام نماندم ، به یک قدمی ام رسید، دیدم نگاهم میکند...
لبخند شوخ طبعانه زدم و از نگاههایی که همیشه آدمها را میگیرد و تا عاشقت نکند ولت نمیکند!
او نیز درست به موازات لبهایم لبخند زد!
از همان لبخند های الهه عشق!
از من که گذشت دیگر عاشقش شده بودم!
برگشت و صدایم کرد...
من هم برگشتم و نگاهش کردم!
....
زورچاپون : میبینی چقدر راحت میشود در داستانها عاشق شد!؟