Click Here!

                               aksaam l jamnevesht l rss l email           

v    ناهمگون!    

این روزها احساس میکنم یه چیزی سرجاش نیست!
خداجان احیانا دوباره که چیزی رو بی خبر جابجا نکردی!؟


January 31, 2009 9:02 AM   Comment(s) (15)


v    زندگی    

تنها چیزی که در تمام مدت زندگی طول میکشد
همان زندگی است!
بقیه اش همه اش متزلزل و ناپایدار است!
...
افتاده ایم به کافه گرافی!


January 29, 2009 7:26 AM   Comment(s) (16)


v    ...    

همیشه ی خدا چیزی که باید باشه، بلاخره اتفاق میافته.
آن هم با قدرت، ارزشش رو نداره که با سرنوشت درگیر شوی!
آن چه مربوط به خدا باشد ، بلاخره می آید...
این همان چیزیست که معمولا گفته می شود
و چون معمولا گفته میشود، بدون هیچ بحثی آن را میپذیریم (نقطه) !


January 26, 2009 8:05 AM   Comment(s) (17)


v    میشه؟    

آقا اجازه میشه روشنایی را بدزدیم؟!
اخر اینجا یکی هست که دلش دنبال خورشید میگرده
دلش صفحه سفید میخواد، اونقدر سفید که بشه خودشو ببینه...
خورشید دزدیده شده رو بزاره اون بالای صفحه
خودشم بشینه این پایین برّ و بِر نیگاش کنه تا خاموش بشه
اونوقت همه جا تاریک میشه و میخوابیم
هان آقا؟
میشه بدزدیم؟
...
این تولد وبلاگمون همین حوالی بودا!
کسی یادداشت نکرده؟


January 23, 2009 1:26 PM   Comment(s) (18)


v    یک دوست همیشه یک دوست باقی خواهد ماند    

توی این شهر شلوغ و از لابلای انبوه لاکهای رنگارنگ ، بوی تمام این ادکلن ها
بین تمام نگاه های سرد و مرده
از میان انبوه ساختمانهای بلند که دیگر آسمان را نمیبینی
و تمام مانکنهای یخ زده ویترینها
توی این یخ زدگی احساسها
دیدن یک دوست، هم یخهای چند ساله را باز میکند
و هم زبان لم داده را...
آنوقت موقع اجرای قانون بازگشت
میتوانی بال بگیری از سبک شدن...
حتی اگر آسمان را نبینی
حتی اگر دستهایت را از سرما فروکرده باشی داخل جیبهایت
...
زورچاپون : همیشه رفتن کوتاه است و بازگشت طولانی!


January 19, 2009 3:39 PM   Comment(s) (20)


v    تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل...    

مکن کاری که بر پا سنگت آید
جهان با این فراخی تنگت آید
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند
تو را از نامه خواندن ننگت آید

...
* (بابا طاهر عریان)


January 13, 2009 11:58 AM   Comment(s) (10)


v    زمستان است !    

گاهی اشیا میتوانند احساسات و عواطف درونی انسان را شدیدا تحت تاثیر قرار بدهند.
و دل را به بازی با خاطرات وسوسه کنند
خاطرات دیدن چشمهایی از داخل ویزور
چشمهای خسته این روزها و دل رمیده من
یک فلاش شاید گرمش کند
زمستان است !
...
زورچاپون :بعد از مدتها،امروز دستم روی شاتر لرزید...


January 11, 2009 7:54 AM   Comment(s) (11)


v    ساز دهنی...    

تمام حرفهایت را که توی گوشش فوت کنی
آنوقت با تو حرف میزند
ساز دهنی کروماتیک من
چقدر صدای این ساز با دلم همخوانی دارد
انگار نت های هر دو را یک نفر نوشته
یک نفر که حرفهایش تملبار شده در کنج دلش


January 9, 2009 7:13 AM   Comment(s) (811)


v    نکته!    

خانم محترم، شما وقتی میگویید "فقط یک مرد را دوست دارید" ، فراموش میکنید که یک "م" نیز به آن اضافه کنید که این خود
تایین کننده است،
درواقع شما به جای "یک مرد" باید میگفتید "مَردَم". *

*(عقاید یک دلقک-هاینریش بل)


January 6, 2009 12:23 PM   Comment(s) (10)


v    تکرار خاطرات نوعی خودکشی ست!    

انسان نه قادر به تکرار لحظات است و نه قادر به بیان آنهاست
گاهی تکرار ها نوعی خودکشی است!
هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت
باید آنها را همانگونه که یک بار اتفاق افتاده اند
فقط تنها به خاطر آورد...


January 3, 2009 6:19 PM   Comment(s) (8)


v    مزخرفنامه!    

یکی در گوشم پچ پچ کرد : به یک چیز خوب فکر کن،یک چیز شاد
ذهنم را آزاد گذاشتم
بگذار سراغم بیاید
یک چیز خوب ، یک چیز شاد!
...
زورچاپون : این شبها ، ماه بدجوری رنگش پریده
آویزان از آسمان دهانش باز مانده!


January 2, 2009 8:53 AM   Comment(s) (575)