|
اولین باری که متولد شدم 13 سال بعد بود ،خط خطی هایم چند نفری را سر ذوق آورد و از سرِ فقدان اثر هنری ،برگزیده ام کردند و گفتند هنرمندی!
اولین باری که دوستی پیدا کردم 5 سال قبل بود که چند ساعتی طول نکشید ،توی یک حادثه تصادف بود که مرد.
اولین باری که افتضاحی به بار آوردم، کلاغی را دیدم که روی درختی نشسته بود و قار قار میکرد، سنگی برداشتم و به طرفش پرتاب کردم،صدایی گفت آخ پدر..."چشمم"!صدای همهمه ای همه جا را گرفته بود -چشمهایم را که باز کردم-دبیر زبان بود که روی زمین ولو شده بود ، و فحش نثارم میکرد،-خواب بودم-
اولین باری که عاشق شدم یکسالگی ام بود، معشوقه ام هنوز بدنیا نیامده بود که اشک میریختم که عاشق شده ام، ولی مادرم به هوای دلدرد شربت معده بخوردم میداد، آخر اونوختها فکر میکردم که قلبم توی شکمم است و دستم را میگذاشتم رویش تا دلتنگی ام کمتر شود.
اولین باری که پرواز کردم 23 سال بعد از عاشق شدنم بود، و اولین عبورم از چهارراه شلوغ و لبخند های مکرر تو.
|