Click Here!

                               aksaam l jamnevesht l rss l email           

v    اولین ها...    

اولین باری که متولد شدم 13 سال بعد بود ،خط خطی هایم چند نفری را سر ذوق آورد و از سرِ فقدان اثر هنری ،برگزیده ام کردند و گفتند هنرمندی!
اولین باری که دوستی پیدا کردم 5 سال قبل بود که چند ساعتی طول نکشید ،توی یک حادثه تصادف بود که مرد.
اولین باری که افتضاحی به بار آوردم، کلاغی را دیدم که روی درختی نشسته بود و قار قار میکرد، سنگی برداشتم و به طرفش پرتاب کردم،صدایی گفت آخ پدر..."چشمم"!صدای همهمه ای همه جا را گرفته بود -چشمهایم را که باز کردم-دبیر زبان بود که روی زمین ولو شده بود ، و فحش نثارم میکرد،-خواب بودم-
اولین باری که عاشق شدم یکسالگی ام بود، معشوقه ام هنوز بدنیا نیامده بود که اشک میریختم که عاشق شده ام، ولی مادرم به هوای دلدرد شربت معده بخوردم میداد، آخر اونوختها فکر میکردم که قلبم توی شکمم است و دستم را میگذاشتم رویش تا دلتنگی ام کمتر شود.
اولین باری که پرواز کردم 23 سال بعد از عاشق شدنم بود، و اولین عبورم از چهارراه شلوغ و لبخند های مکرر تو.


November 29, 2008 10:08 AM   Comment(s) (12)


v    شمارشي از جنس خدا...    

اينبار من ميشمارم و تو چشماتو ببند كه دارم ميام، دوباره حرفهاي درگوشيمون كار دستت داد ، حالا بگذريم كه كشونديمون تا اينجا تا يه حال اساسي بهمون بدي.
حالا از همين الان چشمامو ميبندم كه فقط يه جا و واسه يكي بازشون كنم،همين پلكايي كه يه وختي همين حوالي روي هم نرفت.
اينبار قراره من چراغها رو روشن كنم ،اصلا تو بشين خداييتو بكن و خيالت راحت.
صبور هميشگي حرفهايم...
"ثانیه‌ها می‌گذرند... لغزان و آهسته... از لای شن‌های ریز عبور می‌کنم ، زمان کند می‌گذرد... عقربه‌ها را به بازی گرفته‌ایم! زمان با لذت گذرا به بازیمان گرفته است!‌
به همین راحتی! "
پتك روزگار كه فرود آماده بود جايي حوالي سرم و من را مثل ته سيگار به اخر رسيده له كرده بودند روي زمين، كه ديگر از پر پرواز كه زماني ميگفتم خبري نبود ، كه با هم پرواز ميكرديم و پروازم ميدادي.
حالا فقط يك پر مانده بود آن هم براي يادگاري، براي خاطرات به هم پيوسته ديروزم، از ديروز ميگفتم وميگفتم و به امروز نرسيده دوباره صداي باد بود كه چيزي را با تمام شدت ميكوبيد به هم ،كه دردي سنگين تمام وجودم را ميگرفت.
دردي كه نه از زخم بود نه از خاري، صداي مبهمي بود كه مدام تكرار ميشد در من...
دردي بود بي درمان ...
دردي بود به نام فرياد كه به هيچ جا نميرسيد، مانده بود جايي حوالي هنجره و دستي كه به اجبار قفل شده بود بر دهاني كه ميلرزيد...
گاهي اين لرزشها رخنه ميكرد بر تمام وجودم كه بي وجودم ميكرد.
وختي آمدي تنها رد نگاهم را ديدم كه زل زده بودم و پلك نميزدم، انگار سنگيني حرفهايم به دلت تقه اي زده بود كه مني هم اين پايين هست كه قسم ات داده ،كه قول و قراري زماني باهم رد و بدل كرده بوديم ، كه دائم نگاهش را از تو ميدزدد كه نكند يكبار نگاهم كني و يادت بيافتد.
يكي حوالي دلم داشت زير لب زمزمه ميكرد :
یارب تو مرا به روی لیلی...هر لحظه بده زیاده میلی
از عمر من آنچه هست بر جای...بستان و به عمر لیلی افزای
گرچه شده‌ام چو مویش از غم....یک موی نخواهم از سرش کم
فقط نگاهم كرد...
پلك زد
خنديد
...
نگاهش كردم
پلك زدم
خنديدم


November 21, 2008 8:35 PM   Comment(s) (10)


v    زنده گي!    

زندگي اين بچه سوسولهاي توي دايره زندگي تنها به پيچش موي دختركان
مو بور بند است،وتنها تا وقتي سراغشان را ميگيرند كه زلفهاي بور و پيچشان صاف نشده اند!
و زندگي من و تو به پيچش مويي كه هرگز نديديم!
و زلفهاي پريشان خاطراتمان!
و خدايي كه حلاجي مان كرد...
زنده گي تر ميشود اگر بنشيني لب پنجره خاطرات و زخمي بر اين صداي تار گونه بزني...
كه زنده گي ميآيد...
خيلي زود...
خيلي نزديك...


November 17, 2008 12:35 PM   Comment(s) (229)