|
خورشید را انگار که سر بریده باشند!
هوا جوش کرده بود!
گرم بود و گرم بود و گرم...
اواخر مرداد بود...
همین حوالی ، روی زمین
کمی آنطرف تر یکی به امید چشم باز کردن پا میکوبید به زمین!
یکی به آفتاب گفته بود نزن...
آفتاب هم اون روز بیرون نیومد
نبض زمین واستاده بود!
همه هم روی زمین ...
صفحه های تقویم یکی پر شده بود ...
همه چیز شده بود عین بی رنگی...
خورشید هم برنگشت...
قدمها که ایستاد یکی داد زد!
یکی گریه کرد!
یکی خندید!
آفتاب زده بود...
خورشید برگشت...
نبض زمین جان گرفت!
...
گاهی چقدر خواب ها مقدس میشوند!
برگرد و نگاه کن تمام این نقاط عطف زندگی ات را
دیگر بیست و سه عدد حقیری نیست
توی تمام این بالا بلندی ها یکی دستت را گرفته بود
حواست که هست؟
آن هم وقتی از خدا شروع کنی و از موعود و قرآن بدون ترجمه بخوانی!
می بینی همه اینها هم میشود اسمش را گذاشت نشانه...
شعبانِ مرداد یا مردادِ شعبان!
بعثت و خدا و موعود !
میشود با همه شان آنقدر جمله ساخت به اندازه تمام این چند سال زندگی ات...
کدامش چرخیده بود؟
می بینی ؟
با یک نگاه، خدا را آوردی همین حوالی !
تمام حواسش را هم جمع کردی برای خودت!
بزرگ شده ای ، خودت و دلت! و هنوز یادت نرفته!
ولی هنوز دستمان به خدا نمیرسه!
راستی کِی میرسه؟
...
مرداد بود و گرما...
گرما بود و آفتاب...
خورشید را انگار سر بریده باشند!...
...
زور چاپون : یکی اونقدر تکرار مکررات کرد تا یادش پر شد از تو!
|