Click Here!

                               aksaam l jamnevesht l rss l email           

v    قصه من و دل تو!    

خدا داشت روی زمین منج بازی میکرد !
تاس سفید مربعی اش را انداخت توی دریا !
چرخید و چرخید تا یه شیش اومد!
انوقت من را آفرید!
و برای جایزه اش تو را برای من!
فرشته ها همه کف زدند...
دوباره نوبت افتاد به خدا!
اینبار هم یک شش دیگر آورد ...
اینبار برای جایزه اش یک دل داد به من !
من ماندم و یک دل و تو!
این دل برای من خیلی بزرگ بود!
دادمش به تو !
اخر دلش خدایی بود!
نگاهی عاجزانه انداختم به خدا تا شاید تاسی دیگر و ششی دیگر و جایزه ای دیگر!
خدا نگاهی کرد و رفت!
و رفت!
من ماندم و تو و دلت!
من ماندم و تو و دلت
من ماندم و تو و دلت...
...
دل لیاقت تو را داشت و تو لیاقت دل را!
و منی که مانده ام بدون دل!
شاید برای همین باشد که دلتنگی تو بیشتر است شاید!
و من ماندم و ...
...
مواظب دلت باش!


May 26, 2008 1:27 PM   Comment(s) (3)


v    ب ی و ت ن !    

گر نبود مرگ که زندگي اين بچه سوسول ها هيچ نکته ي دراماتيکي نداشت!
همه اش گرل فرند بود و هات داگ براندي و ديسکو ريسکو...
براي کنتراست هم که شده يک خرما و حلوا و سياهي...لازم است!
...
بيوتن- رضا اميرخاني


May 19, 2008 1:19 PM   Comment(s) (3)


v    ...    

افسردگي قضا شدن نماز صبح را
نماز ظهرِ اول وقت و استغفارها هم درمان نميکند !
...
زورچاپون1 :یکصدمین پست من یعنی بودن!
یکصدمین پست من یعنی نبودن!
دیگه بین بودن و نبودن فاصله ای نیست!
زورچاپون2 : دوباره دور هم میشود جمع شد مگر نه؟>


May 15, 2008 10:58 AM   Comment(s) (3)


v    حکایت زندگی...    

اینجوری نگاهم نکن که آب میشوم با این سن و سالم!
خب تولد است دیگر،آدم فرار که نمیتواند بکند از خودش!
اصلا بیا پایین !
فقط امروز را کاش میامدی پایین و دستم را میگرفتی و میگفتی آرزو کن!
آنوقت چشمهایم را میبستم و آرزو میکردم و تو برآورده!
کاش میشد تمام زندگی ام را از یه توری رد میکردی و باقی اش را از حسابمان کم!
کاش ...
تو که پایین نیامدی لاقل این دست ما را بگیر بیاییم بالا!
بیام بالا با هم بشینیم از گذشته برایت بگویم و تو از آینده!
اخ که چقدر خوش میگذشت !
ببینم اصلا بیا این سن و سال ما را ببر روی شصت هفتاد لااقل بگوییم ما عمر خود را کرده ایم!
انوقت بهانه ای جور میشود برای بالا بردنمان!
همان بالا که خودت هستی!
باشه اصلا همه این حرفها را یه شوخی فرض کن ...
کوچک که بودم وقتی میپرسیدند بزرگ که شدی میخوای چکاره بشی میگفتم میخوام بزرگ بشم مثه خدا!
حالا میبینم تا خدا شدن فاصله ایست دست نیافتنی!
اینجوری نخند!
پسر بچه است دیگر،حرفی زده و رفته!
حالا هی بیایید بگویید تولدت مبارک!
خدا که نشدم هیچ ازجایگاه بندگی نندازنمان بیرون هنر کرده ایم!
...
زورچاپون 1: تمام بودن هایم به نبودن هایم در!
هست و نیستم برای تو بود و هست!
زورچاپون2 : به دیانتت قسم،تمامش را به تو مدیونم!
امضا
نور چشمت!!
حکایت ها تمامی ندارد ولی ما میخندیم!
:)


May 5, 2008 11:00 PM   Comment(s) (4)


v    ..    

رفيق!
از سر رفاقت حرفهایم را تحمل کن!
عشق را ما نمیسازیم...
بلکه این عشق است که ما را میسازد!
دلم میسوزد برای عطشت
برای عشقت
برای واژهایی که هنوز به زبان نیاورده ای
گذاشته ای برای روز مبادا!
همیشه حرفهایی هست که راهش را باید پیدا کنی برای گفتنش!
و اگر پیدا نکردی یعنی نباید گفته شود!
تو هم حرفهایت را از سر ناچاری گفتی !
ولی نه جوری که باید گفته میشد!
فقط در جایگاه یک رفیق میگویم اشتباه کردی!
جواب این درد را نباید با درد داد!
حالا که همه چیز اتفاق افتاد ...
باید بشینی با یه لاک غلط گیر !
شاید بتوانی پاکشان کنی ولی جایش میماند!
روی خیلی جاها!
انگار یادت رفته حرفهایت؟
اگر رفته من خوب یادم است !
دلگرمی ات هنوز روی دلم است...
شاید با همون حرفها بود که توانستم بایستم !
ولی تو...
خف کردی رفیق!
...


May 3, 2008 1:08 PM   Comment(s) (3)