|
دیدی دنیا آنقدر هم که فکر میکردی بزرگ نبود؟!
بگذار کمی که بزرگتر شوی همه اش دستت می آید که کجا آمده ای...
آنوقت است که دلت هوای خانه اولت را میکند و یا شاید خانه آخر...
اینها را اینجا مینویسم شاید زمانی خواندی شان ...
شاید من هم آنوقت کار اول تو را کرده باشم!
که یا به اول که بعید است و یا آخر برگشته باشم!
پس حالا که آمدی سعی کن زندگی کنی و همیشه عاشق باشی...
این روزهای من شده درست مثه این دل کوچیک تو...
به هر طرف که میروم یک قدم برنداشته چیزی سبز میشود جلویم...
با همین دستهای کوچکت دعایم کن...
همین...!
.
.
.
زورچاپون : برای عرفان کوچولو...
|