Archive

 

                               aksaam l aftabtarin l rss l email           

v       ...    

چقدر حال و روزمان شبیه هم شده !
تو آنجا و من زیرهمان آسمان...
من و ...
من و...
منٍ تو...!
.
.
.
5/7/86
زورچاپون: آهای! "تو"یی که نیستی و حواست هم نیست!


September 27, 2007 06:01 PM   Comment(s) (0)


v       زندگی به نوبت!    

دیدی دنیا آنقدر هم که فکر میکردی بزرگ نبود؟!
بگذار کمی که بزرگتر شوی همه اش دستت می آید که کجا آمده ای...
آنوقت است که دلت هوای خانه اولت را میکند و یا شاید خانه آخر...
اینها را اینجا مینویسم شاید زمانی خواندی شان ...
شاید من هم آنوقت کار اول تو را کرده باشم!
که یا به اول که بعید است و یا آخر برگشته باشم!
پس حالا که آمدی سعی کن زندگی کنی و همیشه عاشق باشی...
این روزهای من شده درست مثه این دل کوچیک تو...
به هر طرف که میروم یک قدم برنداشته چیزی سبز میشود جلویم...
با همین دستهای کوچکت دعایم کن...
همین...!
.
.
.
زورچاپون : برای عرفان کوچولو...


September 21, 2007 06:15 AM   Comment(s) (0)


v       ...    

توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتیش گرفته!
...
یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه...


September 17, 2007 07:20 AM   Comment(s) (0)


v       هنوز/ام!    

به شدت عاشق این لحظه هایم شده ام!
شبهایش بهترین است برای فکر کردن و روزهایش برای عمل کردن...
دیشب دلم را خدا برده بود بندش بزند، از آن بندها که هیچوقت باز نمیشود...!
کاش تو هم اینجا بودی ...
سر حرف را که باز کردم لبخندی زد...
همه اش را میدانست...
خیسی گونه هایم را پاک کرد...
هنوز لبخندش تازه بود...
حرفی نزد ولی تمام حرفهایم را شنید و رفت!
...
دیشب دلم خدایی بود...


September 15, 2007 07:58 AM