|
لام تا كام هم ساكت اينجا بشينم و حرف نزنم راهی به جایی نمیبرد که نمیبرد....
کار از کار که بگذرد دیگر گذشته، حالا بیا هی روزی یکبار بگو تقویم زندگیم افتاده بود توی آب!!
چقدر دوست داشتم تمام داشته هایم را میدادم و یک روز عقب میبردی ام....
آنوقت با تمام وجودم میفهماندم که چقدر به بودنت افتخار میکنم و به خدایی که تو را داد به من....
شاید اگر دیروز اینجا میبودم نوشته ام صد درجه آنورتر بود ولی حالا باید جوری دیگر بنویسم تا به قاعده یک سطل ماست آن هم پر چربی اینجا سفید سفید بشود که همه چیز عادی جلوه دهد که اشتباه شده بود روزی....
به هر حال روزی گذشت آن هم به این مهمی برای من و برای تو...
گاهی خیلی زود دیر میشود...
زور چاپون: چهاخونه های خاکستری سانسور!....
|