Archive

 

                               aksaam l aftabtarin l rss l email           

v       dirooz tarinam...    

دیروز اولین بود!
اولین تجربه ام...
همه آمده بودند...
از دوست و آشنا گرفته تا غریبه های حالا آشنا شده!
همه آمده بودند...
بجز یکنفر...
که بخیالم میآمد که شاید بیاید...
دور از ذهن بود میدانم ولی همه اش منتظر بودم که از در وارد شود و....
دیروز اولین بود برای من و آخرین شاید !
یک شش تایی برو پایینتر آن پایین خبرهایی بود زمانی...
دلم تنگ است برای آن پایین تر ها!
یک ماه دو ماه سه ماه یک سال ....
دیدی چقدر مثه این بادبادک ها هوایم کردی و آخر نخ از دستت دررفت و من اینجا سرگردانم ....
این بالاترها...
دیگر نه تویی پیدایست و نه آن پله ها!
بدکردند میدانم هم آنها و هم اینها...
ولی رسم معرفت که هنوز پیر نشده است...
هنوز هم میشود در این بالا و پایین زندگیمان نشانی از آن پیدا کرد...نمیشود؟
آنها که عاشق ما نشده اند شده اند؟
ما عاشق ما شده ایم که ما شویم نه که میم را ننوشته سراغ نقطه برویم و از الف خبری نباشد...
دیروز اولین بود برایم...
نیامدی ولی یادت در سراسر این عکسها موج میزد...
شاید هرعکس را که نگاه میکردی جای چشمهایت هنوز بود که نگاهشان میکنی ...
شاید زمانی دوباره بیاید که مطمئن هستم که من هستم و یک جایی که تو هم هستی و قاب عکسی !
و منتظر همانم...
دلت هرچه اطمینان میخواهد میدهم ...
اصلا به اعتبار تمام دوست داشتنم و زندگی ام...
هنوز قبولشان که داری؟
دلم همه حرفهای خوب دنیا را میخواست یکجا ....
دلم اولین را میخواست با آخرینم دیروز!
دلم این روزها خیلی چیزها میخواهد که میدانم روزی خواهد داشت...
شاید روزی علم آنقدر پیشرفت کند!
به امید همان روز..
زورچاپون : اگر به دست من افتد فراق را بکشم...


August 27, 2007 01:38 PM   Comment(s) (4)


v       1st photography exhibition ...    

poster.jpg

اولین نمایشگاه عکس هایم...
چهارم لغایت چهاردهم شهریور ماه 1386
عکسها را میتوانیداینجا هم ببینید...


August 23, 2007 11:13 AM   Comment(s) (2)


v       ...    

لام تا كام هم ساكت اينجا بشينم و حرف نزنم راهی به جایی نمیبرد که نمیبرد....
کار از کار که بگذرد دیگر گذشته، حالا بیا هی روزی یکبار بگو تقویم زندگیم افتاده بود توی آب!!
چقدر دوست داشتم تمام داشته هایم را میدادم و یک روز عقب میبردی ام....
آنوقت با تمام وجودم میفهماندم که چقدر به بودنت افتخار میکنم و به خدایی که تو را داد به من....
شاید اگر دیروز اینجا میبودم نوشته ام صد درجه آنورتر بود ولی حالا باید جوری دیگر بنویسم تا به قاعده یک سطل ماست آن هم پر چربی اینجا سفید سفید بشود که همه چیز عادی جلوه دهد که اشتباه شده بود روزی....
به هر حال روزی گذشت آن هم به این مهمی برای من و برای تو...
گاهی خیلی زود دیر میشود...
زور چاپون: چهاخونه های خاکستری سانسور!....


August 20, 2007 11:09 AM   Comment(s) (6)