|
وارد حرم که میشوم
دستهایم خالیست،روبرویت ،رو به تو...
خواهشی دارم که میدانم که خوب میدانی...
ولی نگاهم که به دستهای خالیشان میافتد بی اختیار دستهایم را پایین ...
نه ،
بالاتر میبرم که لااقل تو ببینی ام...
و با صدای بلند توی اعماق وجودم داد میزنم ..خدایا شکرت..!
چیز دیگری ندارم برای گفتن...
همه را میدانی...
پس امیدم را ناامید مکن...
زورچاپون : شرط و شروطی دارد رستگاری ام!
تو به من رحم کن ...
می آیم برای دست بوسی ات...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کپی: بایگانی خاطرات!
|