Archive

 

                               aksaam l aftabtarin l rss l email           

v       ل ت ن گ ا ت شده بودم باز ...د ل ت ن گ !    

...میدانم ...خوب هم می دانم که دیگر تکراری شده قصه من گمشده و این دلتنگی ها !اما گاهی آنقدر دلتنگی هایت زیاد می شوند که اختیارت را به باد می دهند و قلمت را به دست ...!حالا تو هم اگر نخواستی نخوان ...او هم که باید بخواند نخوانده می داند ...من هم اگر می نویسم ...چه کنم که محکوم دلم و معتاد نوشتن !
"می آمدم و می نشستم این جا _بی تاب_و صدایت می زدم می آمدی می نسشتی این جا...حرف ...حرف که نمی زدی فقط گوش می کردی ...و طپش های این قلب آرام و مطمئن میشد !
اما حالا اغلب شب ها که ساعتی مانده تا اذان _که نخوابیده ام تا سحر _رو به این آسمان که با بی خیالی _نگویم با بی شرمی _ماهش را به رخم می کشد نگاه می کنم انگار که بخواهم همه دلتنگی هایم را بر سرش فریاد بزنم... اما نه ...سکوت می کنم ...خودت که می دانی آدم گاهی موظف میشود به سکوت و رضا !
...و زود چشم هایم را می دزدم تا مبادا ماه عکسش را در چشمم تماشا کند ...و برمی گردم همین جا ...هنوز نیامده ای این جا ...نخواسته ام آیا؟
می خواهم این جا باشی ...کنار من... و من همه حرف هایی که این روز ها روی این دل تلمبار شده را به رویت فریاد بزنم ...آن قدر بلند که همه شان باورت بشود ....آنقدر بلند که باورم بشود باور کرده ای ....آنقدر بلند که فراموش کنم حسرت همه لحظه هایی که بی تو می گذرد ...!
می خواهم این جا باشی... کنار من...خودت بگو زیاده خواهی است ؟"
زورچاپون1 : برگشتم...باکمی آرامش... میدانم که کوتاه است ولی باورش میکنم که آرامش است...!



February 28, 2007 08:17 AM   Comment(s) (7)


v       سفر...    

هنوز روی این زمینم،هنوز از خودم یک قدم هم بیرون نرفتم...
یک جای دنج کنار همان چهار راه آسمونی...
همین فرداست که باید رفت همان جا...
جلوی همان چراغ قرمز تنهایی ها...
بایستم تا کی شود که دلت به رحم بیاید و راهی بدهی...
بیست و یک روز با واقعه سر کردم...
بیست و یک روز کنارم بودی و تحملم کردی...
از دلم خبر داشتی و من همش غر زدم...
هیچی ام نگفتی...!
فقط لبخند زدی و گفتی صبر کن...
واقعه خوندم و صبر کردم...
راهیست که باید رفت ، با تو همسفر شدم ، میدانم که همسفر خوبی هستی و حرف گوش کن...
خدایی و خدایی میکنی...
یادت که هست آن پله های خوشبختی کذایی را...!
قرار گذاشتیم درست هدف بگیری...
که هوایم را داشته باشی...
که به بیراهه نروم...
که هرچه شد پای خودم...
زور چاپون 1 : میرم یه جای دور ، از همون چهار راه آسمون، از همان چراغ سبز رد میشوم ، میام پیشت...
زور چاپون 2 : مشهد...


February 20, 2007 07:24 AM   Comment(s) (16)


v       ...    

مي آييم ، مي نويسيم ، مي رويم ...
مي آيند ، مي خوانند ، ميروند ...
...
بي آنکه دلي باز شود ...
دريغ از ذره اي سبک شدن ...
...
زور چاپون : کي توان گفت که بر داغ دلم صابر نيست...
زور چاپون 2 : میگویند امروز روز عاشقی ست...
برای این روز...
برای تو...
برای دل تنگ من...
برای تمام بودنمان...
دلم ت ن گ ا س ت ...


February 14, 2007 07:15 AM   Comment(s) (10)


v       ...    

ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
می‌شه عروسِ ماهی‌ها
شاه‌ماهىِ می‌شه همسرش
ماهی‌ِ باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاهِ گرمِ ماهیگیر
می‌شه نگاهِ آخرش.
زورچاپون : ...
بعد چاپون! : آدمها همیشه برای فراموش کردن بعضی چیزها سعی میکنند خودشون رو مشغول نشون بدن! ولی ای کاش چاره اش این بود...
و حالا من اینجا مشغولم...!


February 4, 2007 07:27 AM   Comment(s) (13)


 

Paradise.star[gmail].com