|
و بالعمل لک بما تحب و ترضي،انک علي کل شيء قدير
و ذلک عليک بسير...
....
اين بندها که باز شوند قول ميدهم کمي آرامتر شوم...
ديگر روزها هم به دروغ ميگويند شبند!
ديگر روزي باقي نمانده که دروغ هم بگويد!
شبهاي شلوغ من بي تو!
شبهاي سر کردن با نگاه هاي معصومانه!
شبهاي سرد زمستان از پشت هزاران فاصله!
همان شبهاي امتداد يک خيابان...
همان شبهايي که چه دير صبح شد...
و شبهايي که شايد ديگر حتي صبح هم نشود...
برفهايي که ديگر رنگ سفيدي ندارند..
مني که تا ديروز فقط برف را سفيد ميدانستم
سفيدي برف هم يک دروغ است که ما سردمان شود!
به زمين و زمان که بد و بيراه بگويم هم آرام نمي شوم..
فقط صداي تو شايد کمي...
...
امان از اين بندها...!
|