Archive

 

                               aksaam l aftabtarin l rss l email           

v       remmembers...    

دويديم و دويديم ..... به دنبال يک لحظه ـ به دنبال يک ثانيه ـبراي بزرگ شدن و چه افسوس که نمي دانستيم بزرگتر ها، در به در به دنبال کودکي و يک لحظه ما هستندو ما باز هم دويديم و دويديم و باز صد هزار افسوس و آه مي کشم که ندانستيم بزرگ شدن زکات عمر است.کودکي را از دست ندهيم و همچنين عمر را بر باد، و چه حيف.. کودکي گذشت!!

آخ که چه قدر دلم تنگ مي شه براي اونروزها ـ نمي خواهم بگويم که کودکيم با حال تغيير و فاصله زيادي داشته است.ولي از آن روزها خاطرات بهتر نمي توان گفت ولي خوشرنگ تري دارم و واااااي که چه آرامشي دلم داشت آنروزها آرامشي به رنگ آبي آسمان!!جمعه پارک قيطريه با پدر... براي تفريخ و خوردن بستني کيم که هنوز ?? تومان هم به زور بود!!حالا شده ??? تومان!واي که به چه شوقي پنج شنبه درسا رو تمام مي کردم که فرداش بيکار باشمو به پارک برم!و بعد هم فردا صبح بيدار شدن و رفتن به پارک و بازگشت به خانه...به وقت ناهار و خوردن خورش قيمه که وااااااي اونزمان چقدر دوست داشتم.حالا روزگاري شده که نه از اون بستني کيم خبري هست وحتي هيچ غذايي برايم خوشمزه نيست.فقط خوردن،بهانه اي است براي فرار از مرگ!!!و چه فرار احمقانه است ...فرار از مرگ ودويدن به دنبال يک لحظه زندگي!آنهم به زور.. خودت را در ميان انبوهي از کاه در اين کاهدان روزگار جا کني و به دنبال يک لحظه؟؟...

روزگار خوشرنگي بود.يادتونه؟؟اينقدر شلوغ پلوغ نبود که!!يادش به خير هنوز باغ همسايه رو خراب نکرده بودند!!يادتونه وقتي بچه بوديم چه فکر مي کرديم بزرگيمو تا يکي بهمون مي خنديد مي گفت:«کوچولو!!!!» چه قدر بهمون بَر مي خورد؟؟حالا فقط آرزوم اينه که يه بار ديگه فقط يه بار ديگه ره گذري از کنارم بگذرد و خالي از هياهوي اين دنياي مادي.. بر رويم خندان لبخندي بزند...و بگويدکوچولو!!

.......راستي چي شد که اينطوري شد؟؟من بزرگ شدم؟؟مامان گرفتار شد؟؟ بابا سرش شلوغ شد؟؟يا شهرمون يه دفعه بيش از حد بدون اينکه خودمون بدونيم بزرگ و بزرگ شد .. بدون اينکه قد کشيدنش رو ببينيم!!کاش که قد کشيدنش رو نگاه مي کرديم که مبادا روزي کج قد نکشه !!دريغ که حتي خودمونم نفهميديم که چه جوري اينقدر زود دويديم و بزرگ شديم چه برسه به اطرافمون و قد کشيدن اون درخت پيري که الآن.. دستانش از کارهاي سخت روزگار پينه بسته و چه حيف ندانستيم نبايد بر تن درختان با تيغ يادگاري نوشت!!نمي دونم چي شد يک دفعه؟؟من بزرگ شدم؟؟پس اگر بزرگ شدن اينه... چي بود که من هِي به دنبالش مي دويدم؟فکر مي کردم بزرگ شدن،عجب عالميه!!!نمي دونستم عالمش،يه عالم سياهه!!شايدم واسه من اينطوريه!!که نتونستم وقتي بزرگ شدم،لا به لاي پلکهام چيزهاي به اصطلاح تکراري که براي همه تکراري شده رو پنهون کنم و با يک پلک به هم زدن.... بگم به من چه؟؟مگه من خواستم اينطوري بشه؟؟مي دونين؟؟بعضي وقتها از خودم مي پرسم چرا همه شادن و وقتي بزرگ مي شن شاديشون از کودکيشون بيشتره؟؟نگو که اين شاديشون ظاهريه!!!خوش به حال اونهايي که وقتي بزرگ مي شن غم ندارن...نه غم خودشونو ..نه غم ديگرونو...نه!!!شايدم اشتباه فکر مي کنم.خوش به حالشون چيه؟؟واقعا خوش به حال انهايي که وقتي بزرگ مي شن ،کودکيشونو.. همين اطراف،تو همين نزديکي يک جايي تو دلشون نگه مي دارن و نمي گذارن وقتي باد اومد،شعله اش رو خاموش کنه!!!منم به خودم قول داده بودم که اينطوري باشم ولي يه دفعه طوفان اومد.

و..... امروز حرف من اين است.زمان در گذر است و من و تو رهگذر اين گذر ِ پر پيچ و خم که بخواهيم و نخواهيم،داريم ميگذريم و بايد بگذريم و بريم.حالا به کجا؟؟!!من و تو اينو نمي گيم!!يکي همين دور رو برا برامون از خيلي وقت پيش برنامه سفر رو نوشته ....!!مثل همون طوفاني که يه دفعه اومد و...شايد همه کودکيمو،بچه گيمو،عشقم رو،زندگيمو........برد و ديگه برش نگردوند!!امروز که مي نويسم نه از طوفان گله دارم و نه از روزگار.گله ام از خودم است،که چرا آن زمان .. کودکيم را در هواي بزرگ شدن پيمودم و حال ....طوفان زده اي بيش نيستم درآرزوي يک لحظه کودکي !!گرد بادي که آشيانه ام را بر باد داد.... ويرانه اي ساخت که اگر حتي ساليان سال از آن بگذرد،آباداني به اين ويرانه باز نمي گردد.چرا که اين ويرانه،...دل من است،خانه من است،احساس من است و سرزمينم!!

چه حيف که آنزمان کودکي.... نمي دانستم امروز به اينجا و اين ويرانه مي رسم.اگر کمي انديشه مي کردم،در آن روزگار به جاي آرزوي بزرگ شدن،در فکر اندوه آن دارکوب پير باغ همسايه بودم.. که چه تنها در انتظار ويران شدن باغ و لانه اش بود!!آخر الآن جاي آن باغ... آپارتماني چند طبقه است!!

............و باز صد افسوس که همه عمر نرسيديم!!پس تو اي کودک اشتباه مرو!!و مسير بزرگ شدن را دويدن نگير و بيراهه را بر گزين تا دير تر برسي.شايد بيراهه ترين راه بزرگ شدن باشد!!و شايد مستقيم راهها بيراهه ترين راه!!پس خودت انتخاب کن!!و راه خود را برو حتي اگر راهي به آن ويرانه باشد

من هنوز هم گله اي ندارم!!!ولي حيف که همه عمر دير رسيديم!!ديروز را در پي امروز و امروز را در گذر ديروز!!


October 23, 2006 06:31 AM   Comment(s) (1356)


v       some time..    

پدر بزرگ که مرد تمام زنهاي فاميل روز قبلش خوابش را ديده بودن