<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>دستنوشته های مهدی اسعدی از حوالی روزگارش</title>
      <link>http://www.oskolism.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sat, 27 Feb 2010 17:53:46 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.34</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>همین روزا</title>
         <description><![CDATA[<p>همین روزاس که بشینم و تمام همین روزا رو مرور کنم<br />
همین روزاس که حسرت گذشتن رو بخورم<br />
همین روزاس که بدجوری هوایت را بکنم و از شدتش بمیرم<br />
همین روزاس که چشمها خیره به لرزش لبها خشک بماند<br />
همین روزاس که پاییز بشه و برگها هر کدام خاطره ای<br />
همین روزاس که دفتری بگیرم و همه اش را بنویسم برای روزهایی دیگر<br />
همین روزا س که بگذره<br />
همین روزا<br />
دلت میگیره<br />
همین طوری</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000258.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000258.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 27 Feb 2010 17:53:46 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قلم اگه نوشتنش بیاد عالی مینویسی وگرنه...</title>
         <description><![CDATA[<p>یه این شروع کرد به نوشتن <br />
"دو نفر که متنشو نخونده بودن ولی از سر عادت واسه همه کامنت میزاشتن"چقدر عالی مینویسی<br />
واسه اینم نوشتن "چقدر عالی مینویسی"!<br />
اینم ازجو عالی نوشتن رفت توی وبلاگهایی که عالی مینوشتن<br />
دید اونا کامنتدونیشونو بستن!<br />
اینم کامنتدونیشو بست !<br />
بعد یه مدت عقیده اش عوض شد <br />
کامنتدونیشو باز کرد<br />
هیشکی دیگه واسش کامنت نذاشت<br />
حتی بگه به من هم سر بزن!</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000257.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000257.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 19 Feb 2010 12:06:18 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هیچوقت نمیدونی آخرین باری که یکی رو میبینی کی ِ؟!</title>
         <description><![CDATA[<p>بنشین و همان حالت همیشگی ات را بگیر روبروی من<br />
چشمانت را هم ببند  تا کمی راحت تر حرفهایم آرام بگیرد در نگاهت<br />
آدمهای زندگیمان را هم بگذار به حال خودشان تا نکند گیر کنی در حرفهای زمانه شان<br />
تمام سیبهای قرمز عالم را هم  محض خاطر تو جمع میکنم تا بدور از هر وسوسه ای دوستت داشته باشم بی منت!<br />
حال<br />
برای این لحظه و آرامشمان <a href="http://www.muziboo.com/shabahangha/music/ahang01">جشن</a> میگیریم<br />
 و تمام چشمهای حسودان عالم را کور میکنیم!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000256.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000256.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 18 Feb 2010 09:02:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آزادی!؟</title>
         <description><![CDATA[<p>وقتی باند خرابه<br />
فایدش چیه آزادی!</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000255.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000255.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 13 Jan 2010 13:20:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مسجد الحرام/2</title>
         <description><![CDATA[<p>امروز به سنگهای زیر پایم،به دیوارها،ستونهای حرم، حتی آبخوری های زمزم خوب دقت کردم،چه میبینم؟ همه یکصدا تو را صدا میکنند، دقت کرده ای همه به سوی مقصود که کعبه باشد روی گردانده اند؟! این موج خاموشی ندارد، این آسمان که حتی موقع شب هم چایش را با زمین عوض نمیکند و شب نمیشود، اینجا تاریکی معنا ندارد، اینجا دور رنگی و حسد و نا امیدی معنا ندارد!<br />
اینجا همه یک هستند برای یک، معبود که تو باشی اینچنین بی نظیر ، بنده ات هم میشود اینچنین!<br />
دقت کرده ای اینجا آدمها هر کدام با زبان خود بی اینکه زبان طرف مقابلشان را بدانند با هم صحبت میکنند و چقدر هم خوب هم را میفهمند! اینجا زبان و دست و پا و چشم و گوش همه انگار خود حرف میزنند ! انسان اینجا هر جزء اش یک موجود است!<br />
هر جزء اش در برابر تو یک نیایش دارد!<br />
اینجا محشر نیست، آیا؟!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000253.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000253.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 21 Dec 2009 11:49:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مسجد الحرام 1</title>
         <description><![CDATA[<p>کمی از دیروقت گذشته ولی اینجا وقت معنا ندارد،چیزی که مهم است خودت هستی و خدایت...<br />
برخلاف همه ی مکانها اینجا لامکان است، بروزن لا شریک! دیر وقت است؟ درب را میبندند؟ خسته ای؟ خواب چشمانت را گرفته؟ کسی منتظر برگشت به خانه ات است؟<br />
قانون بازگشت به خانه اینجا صدق نمیکند! اینجا خانه ات است، اینجا هیچ کس منتظر کسی نیست، اینجا هر کس خودش را در میابد!<br />
این دایره مینا که میبینی برگرد این خانه نمیایستد  جز برای لحظه نماز و نیایش! و باز بعد از آن دوباره میچرخد گرد حرم! ولی به نظر من موقع نیایش و نماز هم نمیایستد! ذهن خراب ما می انگارد که ایستاده!<br />
موقع نیایش از سرعت زیاد است که فکر میکنیم ایستاده ولی با سرعت در حال چرخیدن است...<br />
برگرد خانه ات...<br />
چقدر شبها زیباتر به نظر میرسد این عشق بازی با معبودت، آسمانت از رنگ تهی، بنده ات از رنگ تهی، چه زیباست ...<br />
حتی نگاه کردن هم چشمان را خشک میکند!<br />
تسبیحم دور میگردد بر گرد انگشتانم و دلم سر میخورد در تو بر گرد خانه ات، یک بار، ده بار، صدبار....<br />
اینجا پلک زدن حرام است!<br />
اینجا خوابیدن حرام است!<br />
اینجا اگر فکر نکنی به معبود و خودت و دنبال معرفت نروی بیهوده آمده ای!<br />
بلند شو، چرخی بزن، تا میتوانی طواف بجا آور!<br />
برای خودت، دیگران! لحظه ای نایست! چیزی تا صبح نمانده و چه زود میگذرد این لحظات، یک قدم اینجا به اندازه صد قدم آنجاست، دیر بجنبی دیگر زنده نیستی!<br />
زندگی اینجاست!<br />
مرده گی انجا!<br />
برخیز! وقت برای آه کشیدن داری تا بخواهی! حال وقت هو کشیدن است!<br />
طواف کن ، نیایش کن و نماز بخوان تا میتوانی!<br />
آدم شو!<br />
ابراهیم باش!<br />
چیزی تا صبح نمانده!</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000252.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000252.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 17 Dec 2009 08:09:16 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به سوی تو2</title>
         <description><![CDATA[<p><strong>جحفه!</strong><br />
باید لباس عوض کرد ، تغییر ، لباس دنیوی به اخروی!<br />
کفن پوش شد!<br />
یعنی دل کندن از هر آنچه که هست و دارد که اول لباس باشد!<br />
از من ِ الان باید دور شد! از هرچه که تا حال بوده ای! باید بیرون آمد و به من ِ او تغییر داد!<br />
آمده ام برای تغییر ، برای از خود رفتن و به خود آمدن، باید از همه ی رنگها دست کشید، بی رنگ و یک رنگ، از تمام تشخص، مقام و هر آنچه که من است بیرون آمد...<br />
همه در یک لباس ، برای سبک شدن از کلمه من، و فدا شدن برای تو!<br />
مُحرم یعنی خالی از هرچه که می بالم به خود!<br />
اینجا میقات است...<br />
سپید کن و رها شو از رنگها...<br />
لباست و دلت را...<br />
خالی شو از من هایت...<br />
موتوا قبل ان تمو توا   (بمیر قبل از انکه بمیری)<br />
لباسی که گفته اند به تن میکنم...<br />
لباسی سپید و دو تیکه، خالی از هر طرح و دوختی، ساده و بی آرایش...<br />
کفن!<br />
حال که سپید پوش شدی و آماده ، برای پرواز کافیست دستهایت را بالا ببری و چند کلمه بگویی و با دلی صاف و صیقل شده، نیت کنی و لبیک گویی...<br />
هیچ نمی شنوم و انگار وسایل سفر مهیا شده ، انگار وقت پریدن است، هر کدام از تلبیه ها در تمام وجودم لرزه می اندازد.<br />
و الی الله المصیر...<br />
حرکتی به سوی خدا و برای خدا، هرکه هستی ، هرکجا نشسته ای با هر منسب و مقامی، یکی میشوی و سپید میپوشی و عزمت را جزم میکنی و<br />
پ ر و ا ز ...<br />
اینجا میقات است...<br />
محل دفن تمام بودن هایت و برداشت همه ی شدن هایت... از همینجا...<br />
و حال ، تو محرم  شده ای به لباس احرام ، انگار یک لشکر از مردگان ، انگار اینجا محشر است، همه زنده شده اند برای روز رستاخیز، قیامت، لحظه ی پاسخ؟<br />
خودت را گم میکنی بین همه ی خودت، همه مثل هم، دیگر از من های قبل خبری نیست؟! آیا!؟<br />
اینجا میقات است...<br />
برای یک تغییر ، یک تعویض ، یک انقلاب درونی!<br />
حجت آغاز شد، به نماز می ایستم و نماز احرام میخوانم، چقدر زیباست این لحظه های من، در لباس جدید...<br />
دارم با خودم عهد میبندم و تو...<br />
عهد میبندم به آگاهی ام زین پس، چه قدر فرق میکند این حرفهایم در نماز با دیگر و قبلتر حرفهایم، هر کلمه پس از گفتن انگار پرواز میکند و آخر هم خودم...<br />
محرم شده ای و حال بر تو 24 عمل حرام است، تا از احرام بیرون آیی...<br />
حرکت میکنی سوی خودش و خودت<br />
به سوی کعبه...<br />
گفته اند اولین نگاه همراه است با بر آورده شدن حاجتت...<br />
نزدیک حرم میشوم، پاهایم از بدنم جلوتر میدود، هیچ نمیشنوم، تمام در و جانم را بسته ام به چشمانم ، حرم انگار خالی از هر کسی شده و فقط من هستم و تو، تند تند میدوم...<br />
نکند نبینمت!<br />
لحظه ها را باید قدر دانست!<br />
میدوم، از باب مستجار داخل میشوم، چشمایم را میبندم ، میخواهم فقط خودت را ببینم، از دلهره گوشه چشمم را باز میکنم و چیزی میبنم ، باز دلم نمیآید و دوباره میبندم و جلوتر میروم، هنوز نرسیده ام ولی چشمانم باز است! دل توی دلم نیست، یادم رفته که حتی اشکر بریزم، تمام حسهایم، سلول به سلول بدنم منتظر است!<br />
اخر میبینمت ...<br />
کعبه نزدیک میشود و نزدیک تر ... چشمم که میافتد :<br />
هیجان، پریشانی،صدای قلبت، ندای حق، خدا، معراج، آسمان، لبیک، میقات، حج، سفر، آرزوهایت، التماس دعا ها، پدر و مادرت، صدای گریه،حاجت، خانواده، راننده تاکسی، لباس سپید، پرواز، فرودگاه،طیاره،پریشانی، ذکر، دوستان، قبل از سفر، دلهره، اظطراب و من...<br />
و من ذره ای ناچیز در مقابل دیدگانت...<br />
میبینی  ام، آیا ؟!<br />
در سیل عظیم، پاهایم نیست که مرا به جلو میراند، پرواز میکنم، غرق میشوم در تو از حضور تو! عجب بارانی میبارد، باران رحمت، ولی برخلاف بارانهای قبل اینبار از زمین به هوا ، ذکرهایت است که با طرف میرود و باران میشود فرود میاید در من!<br />
موج ، موج میشود و من بر گرد حرم پرواز،چقدر عظمت ، چقدر بزرگی!<br />
نیست میشوم، میروم،میمیرم، از خود بی خود میشوی، دور میشوی و نزدیک، تمام وجودم قلب میشود و میشنوم صدایش ...<br />
با تمام وجود، پرواز...<br />
عشق...<br />
چه معمارانه مقابلم ایستاده ای!<br />
مکعبی با سنگهای سیاه و پرده ای زیبا...<br />
داخل صحنی سفید...<br />
چه لرزه ای به جانم میانداز این قلم از نوشتن هرچه هست از تو...<br />
اینجا هیچ کس خودش نیست، اصلا خودت را گم میکنی از دیدنش، محو میشوی در خیالاتت که خیال نیست...<br />
می چرخی...<br />
می چرخی...<br />
7 بار ، برگرد خودت، برگرد دلت، دلت را که خانه اش کردی دیگر من نیستی، پر شده ای از او!<br />
اینجا حرم اوست، خانه ی اوست، میعادگاه...<br />
آمده ای که بگویی من هم هستم، خودت را پیدا کن، اگر پیدا نکردی جایت نیست، پس برو، برگرد!<br />
اینجا خانه خداست و خانه خودت!<br />
آزاد باش و محرم!<br />
نمازت را تمام بخوان که تو مسافر نیستی! از خانه ی خودت به خانه خودت آمده ای! به تک تک سنگها که می نگری ابراهیم را میبینی ، خوب نگاه کن...<br />
قطعه سنگهایی که بی هیچ آرایش و نقشی چه زیبایی به هم زده اند، کمی جلوتر هلال میبینی!<br />
نزدیک به پایه سوم کعبه!<br />
حجر اسماعیل...<br />
جایی که زنی خوابیده ، آرام، در پناه خانه ای آرام!<br />
هاجر!<br />
ولی چه رمزیست که در عین حال دور هجر هم بگردی؟ چه مقامی ست هاجر؟!<br />
که جزیی از طوافت شده؟!<br />
زیر سایه خدا و خانه اش!<br />
آفتاب می تابد و دور هفتم و تمام...<br />
بر میگردم پشت مقام ابراهیم و نماز طواف میخوانم، چقدر نزدیک است! چقدر اینجا نماز خواندن فرق دارد! چقدر این فاصله زیباست!<br />
نمازت که تمام میشود دوست داری بار دیگر وارد جمع شوی، اصلا بیرون از جمع که هستی احساس نیستی میکنی، دلت هوای جمع را میکند و احساس دلتنگی معبودت، در حرمش هستی ولی احساس دلتنگی!؟<br />
دلتنگی ات وقتی تمام میشود که بار دیگر نزدیکش شوی! و گرد خانه اش بچرخی و خودش شوی!<br />
ولی باید رفت برای سعی در صفا و مروه!<br />
باید دلت را برداری و بروی و به یاد زنی بدوی که زمانی اینجا در پی آب میدویده!<br />
هفت بار، از صفا شروع میکنی و به مروه ختم و بلعکس، چه حسی دارم اینجا در نقش هاجر!<br />
تلاش کن!<br />
برای چه؟<br />
زیستن؟<br />
جستجوی آب؟<br />
زمزم...<br />
چقدر می دانست هاجر، که این آب، روزی مقامی پیدا خواهد کرد؟!<br />
چشمهایم را میبندم، هاجر را میبنم که میدود،گاهی حروله زنان باید زمین را زیر پاهایت سیر کنی، گاهی آهسته راه میروی...<br />
مسعی می لرزد،<br />
از صدای پای هاجر،<br />
از صدای دلش زجر میکشد زمین،<br />
میگرید!<br />
زمزم...<br />
و حال هفت دورت که تمام شد بر بلندی مروه میایستی   و تقصیر میکنی!<br />
اصلاح کن و آزاد شو،<br />
جامه ی احرامت را از تن در آر، گوش کن به زمزمه زمزم...<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000251.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000251.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 14 Dec 2009 12:34:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بيست و هشتم آبان 88 - به سوي تو!</title>
         <description><![CDATA[<p>هو الجميل<br />
...<br />
کشاندی و کشاندی ام تا؟<br />
تا ناکجا، به کدام سو؟<br />
آخر مگر خودت نگفتی هرکه دلش را به من دهد مصفايش می کنم؟<br />
تمام کن، سلول به سلول ام را گذاشتم، تکه تکه ام کردی ! خودت گفتی که آمدم ، آمدم و نگاهم نکردی، منی که با اين شور و شوق آمده بودم، نيم نگاهی کردی و گفتی:<br />
نه!<br />
دوستان و همراهان سفرم دلداری ام می دادند، مگر دلی هم مانده؟!<br />
فقط چند لحظه ای نمانده به پرواز...<br />
چند لحظه تا تو، تويی که دعوتم کردی به ديدنت! پس ديگر اين چه عذابی ست؟ به کدامين گناه کرده و نکرده!<br />
همه قبل تر ترسانده بودنم از آمدن! از ديدار با تو! از انجام اعمال! که نکند که نتوانم! آخر مگر تو هم ترس داری؟ مگر مهمانی آن هم پيش تو ترس دارد؟<br />
لحظه ها دوان دوان انگار فرار ميکنند! دل می زند! چشم ها لحظه ای حرکت نميکنند! پلک نميزنم!<br />
سراسيمه و نگران از چه؟ خب اگر نخواهد که هر کاری هم بکنی نميشود! نکند که نشود و يک عمر دنبال علت! جلوی چشمانم تار شده اند! تمام آدمها و علتها!<br />
ديگر چیزی نميشنوم و نميخواهم که بشنوم! فقط صدايی آنطرفتر ميگويد : نه! برگردد!<br />
مگر خدا هم واسطه دارد؟ خودت نميتوانی بروی؟ تمام شد...<br />
تو فقط برگشتی! از بين اين همه زائر تو فقط ناکام ماندی از ديدار!<br />
همه رفتند، سالن خالی از هر صدايی شده و من همچنان نشسته ام و هيچ نميگويم و نميبينم،<br />
ديپرت؟!<br />
از کجا؟ چه کسی مهر برگشت را زد به پيشانيت؟ خدا؟ خودت؟<br />
اخر مگر خدا هم مهمانش را قبول نميکند؟<br />
اضطراب!<br />
تک تک سلولهايم لحظه ای از لرزش کوتاه نميآيد...<br />
بايد برگشت!<br />
برميگردم و همين ديروز، به يک ماه ، يکسال قبل! کدام گناه باعث شده؟<br />
چراغ گرفته ام دستم منه کور!<br />
با کدام چشم؟<br />
بينايی ام را از دست داده ام...<br />
نشسته ام گوشه ای و اخرين زائر هم آرام آرام ميرود ...<br />
فقط جای من نبود انگار!<br />
دلهره هايم تمام شد، ديگر بايد گذاشت و گذشت...<br />
ولی از چه؟ از تو هم مگر ميشه گذشت؟ به خودت برگرد!<br />
دست توی هوا<br />
تسليم ...<br />
باز هم صداهای محو کش دار انگار از اعماق زمين ، کسی می پرسد چه کاره ای؟<br />
نای جواب دادن ندارم، خودم هم نمی دانم!<br />
چه کاره ام؟<br />
چه هستم؟<br />
کجا ميروم؟<br />
دوباره می پرسد، چکاره هستی؟<br />
-دانشجو<br />
کسی که با تلفن صحبت میکند میگوید: میگم برات نماز بخونه!<br />
و بعد هم خنده ای...<br />
و رو به من ميگويد: درست شد! فقط سريع بدو که دير ميشه!<br />
نميفهمم چطور بلند شدم و ميدوم! با تمام قوای تحليل رفته و نرفته ام ميدوم! سعی پيشاپيش!<br />
پرواز ميکنم، ميخندم و اشک...<br />
همه چيز از نو آغاز ميشود و<br />
رخصت!<br />
آن هم از طرف : رب!<br />
چه زيباتر ميشود حال و لحظاتم!<br />
پير مرد جلوی درب زير گوشم ميگويد: گاهی خدا دوست داره بنده هاشو قلقلک بده!<br />
...<br />
آرام نشسته ام روی صندلی طياره! چقدر لحظه هايمان شبيه هم شده! محو در خودم و خودت!<br />
صداهايی اينطرف و آنطرف زمزمه ميکنند : لبيک ... اللهم لبيک...<br />
يعنی شروع شد؟<br />
آغاز با تو بودن! نزديک شدن...<br />
...<br />
شب ، جده، سياهی ...<br />
شب جده را چه زيبا در خود گرفته، همچون مرواريدی در صدفی سياه!<br />
می درخشد از دور...<br />
احساس نوزادی  به وقت جده!<br />
نشسته ام روی تکه ای از ابر ، چه سياه و چه سفيد!<br />
اطرافم را پر کرده اند چراغهايی از رنگهای گوناگون!<br />
چشم را می زنند...<br />
فرو ميرويم در سياهی ، روشنايی نزديک است!<br />
جده زير پاهايم ميرقصد!<br />
...<br />
طياره فرود ميآيد!<br />
و من فرود در تو...<br />
اينجا جده!<br />
تمام ذهنياتم همان است و همان...<br />
می دانم که لحظاتی بعد محو در چادرهای بالای سرم ميشوم! ميدانم که چيزهايی هست اينجا که تماشا دارد!برای شروع !<br />
...<br />
ساعت از 12 گذشته و حال وارد روز جمعه ميشويم، هنوز درگير کارهای فرودگاه و دلم را خوش کرده ام تا نماز جمعه را در حرم ات بخوانم! برای محرم شدن بايستی به ميقات رفت،لحظه ی شروع نزديک است...<br />
آهنگ خدا کرده ام،<br />
و من در ميقات ...<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000250.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000250.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 08 Dec 2009 22:38:52 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>لحظات کش آمده از آن من!</title>
         <description><![CDATA[<p>پرواز توی آن چهارراه قرمز شلوغ؟! <br />
خدایی ات که تمام شد بندها را رها کن!<br />
کم آوردم!<br />
.<br />
حالم بد است مثل زمانی که نیستی...<br />
دردا که تو همیشه همانی که نیستی... <br />
وقتی که مانده‌ای نگرانی که مانده‌ای...<br />
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی...<br />
با عشق هر کجا بروی حی و حاضری...<br />
در بند آن خیال نمانی که نیستی! <br />
.<br />
حالِ امروزِ من به حال دیروز تو دَر!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000249.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000249.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 16 Nov 2009 20:39:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و خدایی که در این نزدیکی است...!</title>
         <description><![CDATA[<p>قرار ندارم بر کدام مدار هرزه می‌پویم نمی‌دانم! هستی و هستم... اما هستیت هم قرار بر دلم نمی‌آورد! هستی و آرام دلم نیست‌ اما! هستی و یک چیزی توی اعماق وجودم خالی ‌است! هستی و هستی و نیستی با‌ هم در‌آمیخته! و همیشه مساله این است... بودن یا نبودن! هستی و هستم! هستیم آیا؟! دلم می‌لرزد مدام! از انبساط حجم بودن شاید! تو... من ...آدم‌های دور و برم! هستیم و هستند! تماشایم می‌کند! آن‌بالا! من در نقش رسول! در نقش پیغام رسان! پیامبر! حجم سنگینی حرف‌ها روی دوشم سنگینی می‌کنند! خوب می‌داند فرسنگ‌ها دورم از آخرین پیام‌برش! که فرسنگ‌ها دورم از این همه امانت‌داری! خوب می‌داند و خوب می‌دانم! کلمه‌ها را بسته بندی می‌کنم... می‌گذارم گوشه‌ی دلم... سمت چپ! همانجا که دل از نبض شوق می‌تپد شاید! و مدام مرور می‌کنم که مبادا از خاطرم بروند! رسول بی کم و کاست نیستم! خوب می‌داند و خوب می‌دانم! ثانیه‌ها می‌گذرند... لغزان و آهسته... از لای شن‌های ریز عبور می‌کنم با تو! کنار تو! که هم تو هستی و هم من! زمان کند می‌گذرد... عقربه‌ها را به بازی گرفته‌ایم! من و تو! ولی نه! ما نه! زمان با لذت گذرا به بازیمان گرفته است!‌ به تعداد ساعت‌های با تو بودن! نیستم با او! می‌فهمی؟!‌ به همین راحتی! نیستی و نیستم! نه با تو نه با او! کنج چهاردیواری اختیاری! اتاق... خلوت! دل... خلوت! و س ک و ت ! موج آلبالالیل والا توی سرم می‌پیجد و خلوتم را به هم می‌زند مدام! نمی‌داند انگار این بلا از ولا نیست! این دوری... این مهجوری...! تو از بلا می‌گویی و از ولا! او از قسمت... آن‌ها از تقدیر... و کسی جز من نمی‌داند! آرامم می‌کنی و نمی‌شوم! حرف می‌زنی و نمی‌شنوم! می‌خندی و می‌گریم! که تو نمی‌دانی علت دوری این خدای نزدیک را! و من م ی‌ د ا ن م! از حرکت می‌گویی از این که حج حرکت است از این که حجت تمام شده اما من سکون می‌بینم! حجم دوری می‌بینم! فاصله‌ی زمان و مکان! شادی‌هایم خیلی زود مثل پارچه‌ای مندرس رنگ عوض می‌کنند! که تو نمی‌دانی و من چرا! صورت مثالی نمازم از سقف که هیچ! از قدم هم بالاتر نمی‌رود! که پتکت کوبیده شده و کسی صدایش را نمی‌شنود جز من! منی که قرارم بر فرار بود... نه از حکومتت که بر حکومتت! یکپارچه آتش شده‌ام... یکپارچه تبدیل به فریاد و تمنا... اما انگار آنچه هرگز به جایی نرسد فریاد است.</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000248.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000248.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 08 Nov 2009 12:31:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک شب ،یک احساس، یک حال خوب</title>
         <description><![CDATA[<p>همیشه برای بیرون آمدن از حالت خلسه کافیست دلت بخواهد و خودت هم کمی اعتماد داشته باشی <br />
اعتماد به خواسته ات و دلت<br />
آنوقت تمام آسمان و زمین هم دست به سینه جلو ات خم و راست میشوند <br />
و کاری میکنند که بشود همان حرف دلت<br />
بیشتر اوقات خودمان هستیم که باعث میشویم پا روی خواسته یمان بگذاریم و نخواهیم که همان شود که میخواهیم.<br />
دلمان را برای خواسته های بزرگ آماده کرده ایم<br />
خواسته هایی به وسعت بزرگی خدایمان<br />
که در آن ،جا شود.<br />
خدای مهربان جاهای ساده!</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000247.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000247.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sun, 18 Oct 2009 16:48:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روزانه ها</title>
         <description><![CDATA[<p>ذهنی متزلزل از وجودی رویا گونه<br />
زبانی بسته تا دهانه حلق!<br />
چشمانی شیشه ای ودر تضاد با دیدن و فقط دیدن!<br />
گاهی هم با چند قطره محوطه دیدش مرطوب میماند!<br />
 مثل حیاط خانه های قدیمی بعد از باریدن بارون<br />
دل<br />
و چقدر میشود برای دل گفت!<br />
به اندازه تمام کوزه های شکسته ی چال شده گوشه باغچه!<br />
و دستهایی شاید نیمه بسته روی کیبورد<br />
شاید برای نوشتن و فقط نوشتن...<br />
زمان هم دچار سردرگمی ِ مزمن شده انگار<br />
پشت به من در خلاف جهت حرکتم حتی <br />
شاید " فرار" غافل گیرش کند<br />
شاید هم نه!<br />
...<br />
از 18 تا 24 مهر<br />
از نگاهم تا نگاهت به فاصله ی یک عکس<br />
فرهنگسرای ملل/پارک قیطریه<br />
از هفت تا هفت ِ هر روز<br />
<a href="http://www.oskolism.com/kart%20davat%2011-18.jpg">اینجا</a></p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000246.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000246.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 06 Oct 2009 07:06:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>دشت ِ اول ِ ذهن</title>
         <description><![CDATA[<p>گاهی برای نوشتن متن ات نیاز داری به<br />
کمی ناامیدی،نارضایتی و گاهی هم سردرگمی!<br />
آنوقت است که متن ات درست میشود حرف دلت<br />
و اما خواننده<br />
فقط باید خواننده باشد!<br />
نه هرکس دیگر!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000245.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000245.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 25 Sep 2009 08:38:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بنده، هرقدر كه بخواهد در ميزند!</title>
         <description><![CDATA[<p>رمضان<br />
از قرارِ هر جزء<br />
هر شب! <br />
پرواز دستهايم براي يك عضو <br />
يك سلول<br />
از ديوارهاي بتوني ذهنِ خاطرم<br />
...<br />
زورچاپون : تويي كه هنوز به يادمي.<br />
:-)</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000244.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000244.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 03 Sep 2009 22:55:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>انقلاب ِ دربسته ! </title>
         <description><![CDATA[<p>آرنج دست چپشو گذاشت روي پنجره و پک عميقي به سيگار زد<br />
انگار يه نفر دونه به دونه موهاي سرشو اون هم يکي در ميون کنده بود <br />
اونايي رو هم  که وقت نکرده بود بکنه رو رنگ کرده بود!<br />
سفيد!<br />
لابد اينم خواب بوده !<br />
شايد هم مثل الان غرق در دود سيگارش و اعماق فکرش بوده!<br />
برگشت رو به من و انگار يکي  مثل تکون دادن نخهاي عروسک خيمه شب بازي<br />
بدون اينکه خودش بخواد<br />
تکونش ميداد!<br />
شروع کرد به حرف زدن <br />
ولي صدايي مثل کشيدن گچ روي آجر ديوار خونه ي علي اينا که توي بچه گيمون هميشه واسه اينکه <br />
اعصابشو خورد کنم ميکشيدم!<br />
يا مثل صدايِ زدن رويِ طبل ِ پاره شده !<br />
از لابه لاي همه اون صداها <br />
شنيدم که گفت<br />
اون موقع ها جنگ و جبهه هم مد شده بود!<br />
ما رو گرفت<br />
بعضيا رو هم بعداً گرفت<br />
بعضي ديگرم اصلا نگرفت!<br />
...<br />
يکي از بيرون داد زد<br />
دربست! "انقلاب" !</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000243.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000243.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 29 Aug 2009 09:55:59 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
