<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>Oskolism</title>
      <link>http://www.oskolism.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Tue, 24 Jun 2008 21:08:32 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>روی ابرها...</title>
         <description><![CDATA[<p>آزاد آزادم...<br />
ببین...<br />
نشسته ام روی یه تکه ابر معلق در هوا!<br />
هوای اینجا هم یاد تو را دارد...<br />
اینجا نقطه صفر آفتاب است...!<br />
و آ ف ت ا ب ی ت ر ی ن نقطه...<br />
یک قدم مانده به تو...<br />
کز کرده ام رو به ماه<br />
جمعشان جمع است این بالا...<br />
خدا را میبینم سر همان چهار راه ایستاده و دست تکان میدهد <br />
با همان لبخند همیشگی اش...<br />
چراغ سبز است...<br />
یعنی عبور!<br />
آنطرف تر آخر غمهای دنیا جمع شده...<br />
آنطرف تر ابتدای دلتنگی هاست...<br />
آنطرف تر آفتاب غروب کرده !<br />
شاید هنوز ندیده باشی اش!<br />
و ماه آماده حضور دوباره...<br />
این بالا کنار ستاره ها آرامش موج میزند...<br />
و دلی میخواهد بزرگ به وسعت تمام تنهایی ات...<br />
به وسعت صبوریت...<br />
به وسعت دلتنگی ات...<br />
...<br />
از بین این همه ستاره فقط ستاره توست که نگاهم میکند...<br />
لبخند میزند و تمام روحم را تسخیر میکند ...<br />
بیا برنگردیم اون پایین!<br />
به دور از تمام چشمهای زمینی ...<br />
آسمانی شویم...<br />
...<br />
اینجا جمعشان جمع است...<br />
.<br />
.<br />
.<br />
سوم تیرماه <br />
روی ابرها!<br />
...<br />
زورچاپون : برای روز تو و برای تو...<br />
تمام غمهای عالم را جمع میکنم و فرو میکنم در جیبم!<br />
کمی نفس بکش...<br />
و تمام :) های دنیا برای تو!</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000169.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000169.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Tue, 24 Jun 2008 21:08:32 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گاهی،فقط گاهی!</title>
         <description><![CDATA[<p>گاهی ویروسها میشوند پل ارتباط من وتو!<br />
...<br />
زور چاپون: خدا خیرشان بدهد!<br />
 </p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000168.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000168.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 16 Jun 2008 10:44:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حرف اضافه!</title>
         <description><![CDATA[<p>نه عزیزم جلوتر نیا که دست خودمو میبرم!<br />
همونجا بشین فقط گوش بده به این همه حرف اضافه من!<br />
حرفهای اضافه من و دل پر وصله پینه تو!<br />
مثل سیر و سرکه !<br />
از همان اول تر ها باید همانجا یه لنگه پا میذاشتمت سینه دیوار <br />
تمام وقتهایت را با حرفهای اضافه ام پر میکردم و میدادم دستت!<br />
انگار اینجوری خدا را هم خوش میامد!<br />
اینجوری نگاهم نکن با آن لبخند همه فن حریف همیشگی ات!<br />
که نگاهت که میکنم تمام کارهای نکرده ام را هم لو میدهم!<br />
بیچاره قلم که چه بار سنگینی را میکشد این روزها !<br />
بار نه ماهگی را!!<br />
این کاغذها دیگر آبستن خاطرات تلخ روزهای به ظاهر شیرین شده اند!<br />
دیگر نه قول و قرار ها جای تفکر را دارد نه این لبخند!<br />
این همه تو نشستی و لالایی خواندی <br />
حالا یکبار هم که شده بگذار من برایت بخوانم<br />
که عجیب بی خوابی زده به سرم این شبها!<br />
که دلم لک زده <br />
که دلم حتی با کوچکترین نشانی ره تورا میگیرد!<br />
که دلم تنگ است!<br />
راستی این روزها خودم را جای تو هم گذاشتم!<br />
یادت که هست!؟<br />
فقط تنها اتفاقش  همان دلتنگی ها بود که بدون هیچ عوارضی <br />
این دل ما را کرده اند اتوبان!<br />
...<br />
راستی! آخرین باری که از سر آن چها راه میگذشتم خدا را دیدم که داشت <br />
برایم دست تکان میداد!<br />
خدا هم لبخند میزد برایم.<br />
از همان لبخندهای همه فن حریف!<br />
یاد خاطراتم افتادم<br />
سرهمین چهار راه!<br />
از من قول هم گرفت!<br />
و از انصاف به دور نباشد قولهایی هم داد!<br />
و قراری!<br />
....<br />
رویای شبانه من!<br />
بیا و امشب هم تمام دلتنگی ام را بردار و برو <br />
صبح اول وقت قبل از بیدار شدن دل خالی اش را برگردان !<br />
تا مشتری همیشگی دلتنگی هایم برگردد!<br />
...<br />
زور چاپون : همیشه حرفهای اضافه نیمه کاره تمام میشود!</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000167.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000167.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 14 Jun 2008 01:57:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پرواز را بخاطر میسپارم!</title>
         <description><![CDATA[<p>بنویس در دفتر خاطراتت <br />
بنویس یکی بود که میخواست خدا را ببیند!<br />
بنویس پرواز همیشه خوب است<br />
رویاها همیشه خوبند!<br />
رویاهای قبل از خواب!<br />
رویاهای شب های تنهای من!<br />
بنویس شبهای بی تو بودن که تمامی نداشت<br />
حالا از خودم فرار میکنم و این شبها!<br />
نه این را ننویس خلاف قول قرار است!<br />
بنویس حالم خوب است!<br />
این را هم بنویس و برای تنها دخترم بخوان!<br />
 دنبال قرینه ها که بروی <br />
دیگر غصه ای نمیماند!<br />
هر دلی قرینه دلی دیگر است<br />
...<br />
زورچاپون : خدای جاهای ساده !<br />
میاییم و میرویم ولی صدایی از تو بلند نمیشود!<br />
میشود اون روزنامه را کنار بگذاری و کمی من را نگاه کنی!؟<br />
شاید صدایت را نمیشنوم؟<br />
یا شاید فاصله مان زیاد شده؟<br />
یه چند ساعتی مهمان نمیخواهی؟<br />
میایم ولی رفتنم را میگذارم با تو!</p>

<p><br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000166.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000166.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 06 Jun 2008 00:59:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قصه من و دل تو!</title>
         <description><![CDATA[<p>خدا داشت روی زمین منج بازی میکرد !<br />
تاس سفید مربعی اش را انداخت توی دریا !<br />
چرخید و چرخید تا یه شیش اومد!<br />
انوقت من را آفرید!<br />
و برای جایزه اش تو را برای من!<br />
فرشته ها همه کف زدند...<br />
دوباره نوبت افتاد به خدا!<br />
اینبار هم یک شش دیگر آورد ...<br />
اینبار برای جایزه اش یک دل داد به من !<br />
من ماندم و یک دل و تو!<br />
این دل برای من خیلی بزرگ بود!<br />
دادمش به تو !<br />
اخر دلش خدایی بود!<br />
نگاهی عاجزانه انداختم به خدا تا شاید تاسی دیگر و ششی دیگر و جایزه ای دیگر!<br />
خدا نگاهی کرد و رفت!<br />
و رفت!<br />
من ماندم و تو و دلت!<br />
من ماندم و تو و دلت<br />
من ماندم و تو و دلت...<br />
...<br />
دل لیاقت تو را داشت و تو لیاقت دل را!<br />
و منی که مانده ام بدون دل!<br />
شاید برای همین باشد که دلتنگی تو بیشتر است شاید!<br />
و من ماندم و ...<br />
...<br />
مواظب دلت باش!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000165.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000165.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 26 May 2008 13:27:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ب ی و ت ن !</title>
         <description><![CDATA[<p>گر نبود مرگ که زندگي اين بچه سوسول ها هيچ نکته ي دراماتيکي نداشت!<br />
همه اش گرل فرند بود و هات داگ  براندي  و ديسکو ريسکو...<br />
براي کنتراست هم که شده يک خرما و حلوا و سياهي...لازم است!<br />
...<br />
بيوتن- رضا اميرخاني</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000164.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000164.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 19 May 2008 13:19:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description><![CDATA[<p>افسردگي قضا شدن نماز صبح را <br />
نماز ظهرِ اول وقت و استغفارها هم درمان نميکند !<br />
...<br />
زورچاپون1 :یکصدمین پست من یعنی بودن!<br />
یکصدمین پست من یعنی نبودن!<br />
دیگه بین بودن و نبودن فاصله ای نیست!<br />
زورچاپون2 : دوباره دور هم میشود <a href="http://www.jamnevesht.ir">جمع</a> شد مگر نه؟></p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000163.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000163.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Thu, 15 May 2008 10:58:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حکایت زندگی...</title>
         <description><![CDATA[<p>اینجوری نگاهم نکن که آب میشوم با این سن و سالم!<br />
خب تولد است دیگر،آدم فرار که نمیتواند بکند از خودش!<br />
اصلا بیا پایین !<br />
فقط امروز را کاش میامدی پایین و دستم را میگرفتی و میگفتی آرزو کن!<br />
آنوقت چشمهایم را میبستم و آرزو میکردم و تو برآورده!<br />
کاش میشد تمام زندگی ام را از یه توری رد میکردی و باقی اش را از حسابمان کم!<br />
کاش ...<br />
تو که پایین نیامدی لاقل این دست ما را بگیر بیاییم بالا!<br />
بیام بالا با هم بشینیم از گذشته برایت بگویم و تو از آینده!<br />
اخ که چقدر خوش میگذشت !<br />
ببینم اصلا بیا این سن و سال ما را ببر روی شصت هفتاد لااقل بگوییم ما عمر خود را کرده ایم!<br />
انوقت بهانه ای جور میشود برای بالا بردنمان!<br />
همان بالا که خودت هستی!<br />
باشه اصلا همه این حرفها را یه شوخی فرض کن ...<br />
کوچک که بودم وقتی میپرسیدند بزرگ که شدی میخوای چکاره بشی میگفتم میخوام بزرگ بشم مثه خدا!<br />
حالا میبینم تا خدا شدن فاصله ایست دست نیافتنی!<br />
اینجوری نخند!<br />
پسر بچه است دیگر،حرفی زده و رفته!<br />
حالا هی بیایید بگویید تولدت مبارک!<br />
خدا که نشدم هیچ ازجایگاه بندگی نندازنمان بیرون هنر کرده ایم!<br />
...<br />
زورچاپون 1: تمام بودن هایم به نبودن هایم در!<br />
هست و نیستم برای تو بود و هست!<br />
زورچاپون2 : به دیانتت قسم،تمامش را به تو مدیونم!<br />
امضا <br />
نور چشمت!!<br />
حکایت ها تمامی ندارد ولی ما میخندیم!<br />
:)</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000162.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000162.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 05 May 2008 23:00:41 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>..</title>
         <description><![CDATA[<p>رفيق!<br />
از سر رفاقت حرفهایم را تحمل کن!<br />
عشق را ما نمیسازیم...<br />
بلکه این عشق است که ما را میسازد!<br />
دلم میسوزد برای عطشت<br />
برای عشقت<br />
برای واژهایی که هنوز به زبان نیاورده ای <br />
گذاشته ای برای روز مبادا!<br />
همیشه حرفهایی هست که راهش را باید پیدا کنی برای گفتنش!<br />
و اگر پیدا نکردی یعنی نباید گفته شود!<br />
تو هم حرفهایت را از سر ناچاری گفتی !<br />
ولی نه جوری که باید گفته میشد!<br />
فقط در جایگاه یک رفیق میگویم اشتباه کردی!<br />
جواب این درد را نباید با درد داد!<br />
حالا که همه چیز اتفاق افتاد ...<br />
باید بشینی با یه لاک غلط گیر !<br />
شاید بتوانی پاکشان کنی ولی جایش میماند!<br />
روی خیلی جاها!<br />
انگار یادت رفته حرفهایت؟<br />
اگر رفته من خوب یادم است !<br />
دلگرمی ات هنوز روی دلم است...<br />
شاید با همون حرفها بود که توانستم بایستم !<br />
ولی تو...<br />
خف کردی رفیق!<br />
...</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000161.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000161.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 03 May 2008 13:08:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مجنون بی میم...</title>
         <description><![CDATA[<p>میدونی عاشق شدنم از کجا شروع شد؟<br />
اصلا بگذار از همان سیر برایت بگویم تا پیاز!<br />
اولین باری که عاشقت شدم هنوز بدنیا نیامده بودم!<br />
دستهایم را گرفته بودم جلوی صورتم و خواب تو را میدیدم!<br />
از خواب که بیدار شدم روبرویم توی یک پارک نشسته بودی و دل میدادیم و قلوه میگرفتیم!<br />
یکی یکی آدمهامیگذشتند و میخندیدند!<br />
البته نه به ما<br />
که با خودشان و دنیایشان !<br />
پر بودیم از صفر یکهای مثبت و منفی ، گاهی همه اش میشد مثبت گاهی هم منفی!<br />
ولی در آخر همه اش خنثای خنثی میشد!<br />
چند وقتی که گذشت من خودم را دیدم!<br />
یعنی بقول یکی از همین رفقا! من خودم را با تو شناختم!<br />
اصلا ما همون ته تهای  فنجان قهوه ایم  که فالمان را یک نفر قبلا گرفته بود!<br />
هیچ وقت هم نفهمیدم معنی آن خطها چه بود تا همین چند وقت قبل که یکی گفت این یعنی همان!<br />
این که اینجوری شده یعنی همان!<br />
ما که چیزی نفهمیدیم فقط فهمیدیم این یک نفر که توضیحات واضحات فال را میگوید همان یک نفر است که برایمان فال گرفته بود!<br />
همین!<br />
اصلا من که تا اینجا گفته ام بگذار به نقطه هم برسیم و تمامش کنیم!<br />
زندگی ام تشکیل شده از سه هایکو!<br />
تقریبا شبیه یک تله تئاتر مزمن!<br />
از همان هایی که آدم را میگیرد !<br />
میفهمی چه میگویم <br />
...<br />
دستهایم را دوباره گرفتم جلوی صورتم!<br />
خوابم برد!<br />
بیدار که شدم نبودی!<br />
تو را برده بودند!<br />
...<br />
امروز فقط راه رفتم،<br />
رفتم تا اخر و آمدم اول!<br />
...<br />
بادبادکم را گذاشتم روبرویش و گفتم رنگش کن!<br />
جعبه مداد رنگی اش را آورد، تمام مدادهایش سیاه بود!<br />
گفتم چرا سیاه؟! میدانی چه گفت!<br />
گفت خودت را نگاه کن <br />
گفت این را هم بردار تا سیاهش نکردم!<br />
!<br />
بدون رنگ هوایش کردم،آبی شد بعد سیاه!<br />
...<br />
این را هم بگویم:"حرف که نمیزنی زل میزنم به دیوار مقابلم، لبخند میزنی و من گیج و منگ نگاهت میکنم بدون هیچ حرفی و من هم لبخند میزنم "! مثل همان ادمهای توی همان پارک!<br />
این روزها بدجوری به چشمهایت ایمان اورده ام...<br />
به این روزهایم/مان!<br />
به رد نگاهت...<br />
به بودن نبودنت!<br />
...<br />
احساس خوبی دارم به این روزها...<br />
یه چیزی در مایه های آپگرید شدن شاید!<br />
چیزی شبیه حسادت به خودم و این روزهایم!<br />
...<br />
زورچاپون : نقطه ها که فرار میشوند ،درددلها خودکشی میکنند برای بیرون ریختن!<br />
نقطه.<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000140.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000140.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 07 Apr 2008 20:39:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حالم......خ و ب ه!</title>
         <description><![CDATA[<p>حرفهای تکراری من...<br />
120 درجه بالای صفر!<br />
نه،<br />
همه چیز درست است!<br />
فقط،<br />
من تب دارم!<br />
120 درجه!</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000139.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000139.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 02 Apr 2008 18:37:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description><![CDATA[<p>دیوانه میشوم وقتی،<br />
پشت این نقطه چیزی را نمیبینم!<br />
پشت این همه حرف برایم جز دلواپسی نمیماند!<br />
در این همه رنگ، رنگی از تو نمیبینم!<br />
...<br />
یادت رفته همه چیزمان را !<br />
قرارمان این نبود!بود؟<br />
وقتی برگ زرد خشک شده میبینم یاد قول و قرارمان میافتم!<br />
مگذار بیشتر از این بگویم که همان باقی مانده ها هم میریزد!<br />
حرمت نگه داشته ام!<br />
همین!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000138.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000138.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 31 Mar 2008 09:31:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بی شرح!</title>
         <description><![CDATA[<p>سمج بودن آدمهای زندگی ام یک طرف!<br />
خودم هم یک طرف!<br />
این هم از وسط به دو طرف!<br />
مانده ام سردی من را از کجا آورده اند!<br />
حالا حق و حقوق توی سرشان بخورد!<br />
دریغ از یه اسم خشک و خالی!<br />
به قاعده تمام زندگی ام مسخمان کردند رفت!<br />
...<br />
زور چاپون : <a href="http://oskolism.persiangig.ir/Roozhaye%20zendegi.jpg">ملاحظه فرمایید</a>!</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000137.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000137.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Sat, 29 Mar 2008 07:16:26 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Az NO!</title>
         <description><![CDATA[<p>بسم الله رو که بچسبانیم اون بالا، میشود از نو شروع کردن!<br />
حالا گیرم یه اتفاقهایی هم افتاد که به مزاجمان خوش نیامد!<br />
ولی اسم تو را که بیاورم تمام ناخوشیهایم که خوش میشود، هیچ<br />
آرام هم میشوم!<br />
این را میشود گفت همان حول حالنا!<br />
...<br />
زورچاپون :تمام آرزوهای قشنگم واسه تو،عیدی!</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000136.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000136.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Fri, 21 Mar 2008 06:53:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چارشنبح صوری!</title>
         <description><![CDATA[<p>دیشب،<br />
دلمو آتیش زدم به هوای تو، به بهانه چارشنبح صوری...<br />
بغضم ترکید!<br />
...<br />
زورچاپون : واسه تو که دلت خوشه اون پایین!<br />
از ته حلقم!<br />
تبریکات!<br />
</p>]]></description>
         <link>http://www.oskolism.com/content/000135.php</link>
         <guid>http://www.oskolism.com/content/000135.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 19 Mar 2008 05:27:31 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
