Click Here!

                               aksaam l jamnevesht l rss l email           

v    عکسهایی از دریچه دوربین من    

همه دعوتید به دیدن سپیدیهای به ظاهر سیاه من
همه دعوتید تا از دریچه چشمانم ببینید
آنچه میبینم!
و افکار به هم پیوسته ی ممتد در عمق عکسهایم را
همه دعوتید به دیدن...
...

نمایشگاه عکس مهدی اسعدی با عنوان "افریکه"از روز شنبه 30 خرداد 88 ساعت 16 نمایشگاه عکس مهدی اسعدی در گالری 1 فرهنگسرای هنر (ارسباران) افتتاح می‌شود.
سومین نمایشگاه انفرادی من با موضوع سفرنامه ای به قاره افریقاست که با 15 عکس 70×100 و 5عکس پانوراما 40×130 به نمایش خواهم گذاشت.
علاقه‌مندان می‌توانند تا هشتم تیر هر روز از ساعت 9 تا 19 (بجز روزهای جمعه و تعطیل) از این نمایشگاه دیدن کنند.
فرهنگسرای هنر (ارسباران) گالری 1 : خیابان شریعتی.خیابان جلفا.خیابان ارسباران.
دعوت نامه خود را اینجا دریافت کنید
همچنین برای دریافت پوستر نمایشگاه اینجا کلیک کنید


June 15, 2009 4:46 PM   Comment(s) (13)


v    عاشقِ چشمِ چشمک زن ستاره ها    

خوابیده بود رو به آسمون و از لنگه بازه پنجره اتاقش ماه رو نگاه میکرد
پلک راستش رو بست با چپ نگاه کرد، ماه نبود
پلک چپش رو بست با راست نگاه کرد، ماه میخندید
آنقدر این کار را تکرار کرد تا آخر ماه از رو رفت و صبح شد!
همین کار رو با قاب عکس روی طاقچه اتاقش انجام داد
بابا میرفت و میآمد!
گفت : اگر واقعیت داشت
الان بابا زنده بود!


June 3, 2009 4:20 PM   Comment(s) (11)


v    اینجایی که پاتونو گذاشتید زمانی دل من بود ، قربان!    

هافزه ام! را پاک کرده اند از ذهنم!
و جایش
آب تربت ریخته اند در حلقم!
تا نکند که بمیرد ماهی قرمز تنگ دلم!
زیر سرم را هم بالا آورده اند تا خرده خاطراتم را هم بالا بیاورم!
که نکند کسی، جایی، اسیر حرفهای به ظاهر فریبم شود!
کسی در گوشم زمزمه میکرد:
هیس!
راحت آرام بگیر!
بهشت، قرارگاه عاشقان خاموش است!
جایی برای وصال مدام و چسپاندن تکه پاره های خاطرات فنا شده!
پس بگذار، هم خاطرات را بگیرند و هم هافزه ام را!
جایی
کسی
منتظر ماست!


May 31, 2009 9:53 AM   Comment(s) (9)


v    بعد ها فهمیدیم مردم آزاری بوده همه بازی های کودکانمون!    

کسی چه میدونست که
دعواهای خونه ملوک خانوم همسایه کوچه پشتیمون
برمیگشت به پرتابهای سه امتیازی قاپ استخوانهای بچه های محل
آخر سر هم پشت دیوار خانه شان گوش وامیستادیم ببینیم کی و چه کسی صداش بلندتره؟!


May 27, 2009 8:37 AM   Comment(s) (2)


v    یک قدم گذشته از امروز من!    

آرزوهای پدران از دست رفته دیروزمان
به عقده های باز نشده فرزندان امروزمان در!
تنها چیزی که میماند فریاد های جونم مرگ جونم مرگ بشی مادرمانمان هست و بس!


May 21, 2009 4:57 PM   Comment(s) (2857)


v    دخترم    

یادت باشدکه، فراق جزء جدا ناشدنی ازعاشقیست
اگر نباشد پس عشقی هم در کار نبوده!


May 16, 2009 9:41 AM   Comment(s) (8)


v    اومدی ولی با تاخیر!    

مثل اشکی گوشه ذهنم قطره شدی
مثل بغضی که در گلویم ماند،ماندی
ذهنِ من قلمدان خاطرات دور و نزدیک است!


May 10, 2009 3:45 PM   Comment(s) (10)


v    اردیبهشت بهشتی...    

بیست و چهار سال حرف زدم و نوشتم و فرو کردم اینجا
توی این 25 سالگیمان
به احترام
یک روز سکوت میکنیم !
...
بهار جاریست در رگهایمان؟
زندگی ِ ساده یمان میگذرد؟
و چقدر این را راست میگفت : ام للانسان ما تمنی (مگر هرچه را که انسان آرزو کند، برای اوست؟)


May 6, 2009 7:18 PM   Comment(s) (8)


v    چیزی نمانده، زندگی فقط بر چهارچوب استوار نیست!     

آدمی که میمیرد
رذالتهایش را شیطان میبرد
روحش را خدا


May 4, 2009 6:51 AM   Comment(s) (5)


v    دخترم!    

چشمها را باید بست!
"جور دیگر دیدن" رویائیست مانده به چشم
دفن در خاطره هاست!
روی من گرچه سیاه ست
لیکن
دل من باران، چشم تو مهتاب
چندیست که نفسهایی،ریشه ام را خشکانده
تو ببند پلکت را و نبین این دوران
شاید از پشت سیاهی
جور دیگر دیدی!


May 2, 2009 4:38 PM   Comment(s) (7)


v    بهانه ای برای نوشتن!    

بهانه را دادی دستم
و گرنه دستهای من چندیست پیرو زبانم که بستس لم داده است گوشه جیبهای شلوارم!
قصه وبلاگر ها همیشه همین است!
نه عوض میشود نه میتوانی عوضش کنی
باز هم تکرار مکررات است
باز هم
...
زورچاپون : رجوع کنید به چندپست قبل من، آنجا که در مورد تمام وبلاگر های این حوالی نوشته بودم


May 1, 2009 11:47 AM   Comment(s) (4)


v    سفر...    

دلش میخواست از سفر بگه، از ثبت لحظه ها و صدای چیلیک شاتر دوربینش!
دلش میخواست از اخرین باری که رفت بگه و از نگاههای مانده پشت کلمه انتظار!
دلش میخواست لرزش دستها بگه و زیر و بم صداها!
میخواست ازرفتن نگه! اصلا چرا این کلمه اینقدر نیش دار بود که حتی تلفظش واسش درد داشت!
میخواست مدام کلمه آمدن رو مرور کنه!
اونقدر بگه تا یادش پر بشه...
اونقدر که دیگه جایی واسه رفتن نباشه...
رفتن همیشه سخته و طولانی...
ولی هیچی نگفت...
فقط کوله پشتیشو برداشت و رفت...
رفت تا باز هم این رفتن باشه که خودنمایی کنه...
...
زور چاپون : دارم میرم سفر...یه جای دور!


April 19, 2009 11:12 PM   Comment(s) (18)


v    دخترم    

عشقها همیشه ماندگارند
این آدمهای زندگی ات هستند که تغییر میکنند
...
امضا : پدرآینده ات!


April 15, 2009 1:10 PM   Comment(s) (15)


v    تمام زندگی را نقاشی کرد و مرد...    

مرد نقاش ، چهره معشوقش را در خواب میدید
برایش در بیداری زندگی می کشید
و در رویا کنارش میخوابید


April 10, 2009 9:25 AM   Comment(s) (22)


v    دخترم    

عشق ها همیشه با احترام شروع میشوند
با کلماتی سنگین و دلنواز
به چشمها اعتماد نکن
میدزدنت!
.
امضا : پدرآینده ات!


April 6, 2009 8:44 AM   Comment(s) (12)


v    چندیست در تکاپوی ویرانه هایم خورشید را خواب میبنم!    

ثبت شده بود در خاطراتمان شب های قبل
که گفته بودند دخترک سیه گیسویی با چشمان سیاه
چشمانی که شب را به همراه داشت و از سیاهی همه جارا به آتش میکشید
سیاهی را که دید رفت به دنبال خورشیدش،آخر مدتی بود دیگر نه سپیدی خود را نشان میداد و نه از خورشید خبری
رفته بود تا خورشید را ببیند
در تقاطع روز وشب
آنجا که همیشه شعرهایی هست برای نسرودن و حرفهایی برای نگفتن و چشمهایی برای پلک نزدن
آنجا که سکوت حرف نگفته زیادی دارد
آنجا که چشمها حرف میزنند و لبها بیشتر سکوت میکنند
و لبهای به هم پیوسته ی غنچه شده، که انگار در حلقش زهریست تلخ و آماده بیرون ریختن
زهری که از چشمانش موقع دیدن بیرون میپاشد، حرفهایی که شاید برای دیگران بوی کهنه گی سکه های پس مانده را داشته باشد
شاید هم مانده گی شرابی در پستوی خانه
که عجب ناب است و گوارا مثل لبهای فروبسته تو که طعم نچشیده اش هنوز بر لبانم جاریست
آمده بود خورشید را بیابد و با قلمویش تمام آن آسمان سیاه را رنگی سپید بزند
ولی باز هم چیزی نبود
جز چند زنجیر بافته نشده من های تکراری
قانون بازگشت را با خود زمزمه میکرد
برگشته بود و صبح شده بود
ولی هنوز همه جا تاریک بود
انگار خورشید لج کرده و خیال بالا آمدن نداشت...


April 4, 2009 8:09 AM   Comment(s) (8)


v    سالی که بهارش پیدا نیست نکوست؟    

من که گفتم دست زمستان گیر کرده لای پنجره من!
ولی شما فقط لبخندی مصلحت آمیز نثارم کردید
حالا بکشید!
هم برف و سرما را هم زمستان را!
هنوز هم معلوم نیست این سال ما نکوست یا نه!
بهارش که قصد آمدن ندارد!
هی جایش راعوض میکند
زورچاپون : کمی هم بیایید این فضای حوصله مان را بکشید، شاید کش بیاید!


March 31, 2009 9:58 AM   Comment(s) (12)


v    TaGHdiir!    

نشسته ایم و تقدیر را تماشا میکنیم که هی رقم میخورد!
زورچاپون :
دوباره عشوه های سال جدید!
دوباره خاطره های سال قدیم!
که روی صفحه زمان میلغزند!


March 19, 2009 11:11 PM   Comment(s) (14)


v    هنوز 87 !    

آقا اجازه !
میشه این زنگ آخر سال رو بزنید بریم تو اون سال!؟
دیگه داره خیلی کش میاد، حواست که هست!؟


March 18, 2009 9:54 AM   Comment(s) (1)


v    درد سر!    

گاهی این نسبت ها هستند که گم میشوند و مارا دچار مشکل میکنند!
وگرنه همه با هم نسبت داریم!
گفت :امشب بازداشتید!
،
اون دوتای دیگه رو بیارید!


March 15, 2009 3:18 PM   Comment(s) (10)